|
فرهنگی- هنری- اجتماعی- اقتصادی- ورزشی- سیاسی
|
کلاه آبی زندگی
آن بیرون اردیبهشت می بارد پای پنجره. مرد پای تخت زن جوان کمرش را
می چرخاند. پیش بند آبی روی تن زن. دست بلند و بی موی زن گاهی
آویزان از تخت و گاهی دراز شده برای دریافت گیلاسهای کمپوتش. دست
زن بالا که می رود پیش بند حرکت می کند و دوست داری کمی عقب برود
تا بتوانی بدن زن را ببینی. سفیدی گوشه ی سینه ی زن توجهت را جلب
می کند. فکر می کنی که ... .
مرد می گوید: امیر سراغتو می گیره. گفتم مامان رفته آش بیاره. می ره به
سی دی اشاره می کنه. منم براش سی دی می ذارم. اونم می رقصه.
اینجوری.
مرد دو دستش را طوری مقابل هم جلوی سینه اش می گیرد انگار که
کاسه ای را با آنها گرفته است. مرد سر و تن و دستهایش را به چپ و
راست خم می کند و می گوید: ماما آج آج آج. ماما آج آج آج.
زن می خندد به مرد. خنده اش بازی نیست. خود زندگی است.
چند زن از تخت ۱۸ دور و ازاتاق ۵ خارج می شوند. صدای آهسته ی گریه
ی زنها از راهرو به درون اتاق سر می خورد. در قاب چار چوبه ی در می
ایستی. همان زنها هستند که از اتاق خارج شدند. یکیشان روبه دیوار معلوم
نیست قاطی گریه با چه کسی حرف می زند: آخه اون فقط ۲۶ سالشه.
دیگه نمی تونه به بچش شیر بده. امیر یکسال و نیمه است. یعنی اون
دوباره می تونه بچه بزاد؟!
زن با این حرفها سیلی هایش را پای صورتش می خواباند. مادرت که شب
قبل به خاطر جراحی باد فتق محمد مهدی (برادرزاده ی ۲ سال و نیمه ات)
در اتاق ۵ به سر برده به تو نزدیک می شود. با اشاره ی سر از او می
پرسی قضیه چیست؟ مادرت آهسته در گوشت می گوید: اینا خواهرای
همون خانم جوانی هستن که شوهرش داره کنار تختش می رقصه. اون
خانم و بقیه ی خانمهایی که توی این اتاق هستن امروز به خاطر بیماری
سرطان سینه- جفت پستانهایشان را بریده اند.
حالا می دانی آن سفیدی باند است نه چیزی که فکرش را می کردی.
تکانهای مادر هم نمی تواند نگاه تو را از روی زن جوان بردارد. اگر زن باشی
توی این لحظه دستت آهسته بر روی تنت می لغزد و بالا می آید و کمی
پایین تر از چال گلویت را چنگ می اندازی. درد داری و یک غم خیلی بزرگ.
فکر می کنی. آنقدر زیاد که زمان و مکان را از دست می دهی. احساس
می کنی در خلاء به سر می بری. تصمیم می گیری هر وقت از بیمارستان
خارج شدی در اولین فرصت یک تست سرطان بدهی و اگر نتیجه منفی بود
بروی دنبال راههای پیشگیری از سرطان.
تو باز هم فکر می کنی. قشنگترین حالت مادر زمانی است که به کودکش
شیر می دهد. و تو فکر می کنی به زنی که سینه ای برای شیر دادن ندارد.
فکر می کنی به زنی که هیچ مردی عاشقش نمی شود چون فکر می
کنی یک چیزی کم دارد. مادر بودن این زن و حتی زن بودنش را زیر سوال
می بری.
برای محمد مهدی یک سگ پشمالوی عروسکی برده ای. همیشه با در
دست گرفتن عروسک تغییر لحن می دادی و طوری با محمد مهدی حرف
می زدی که انگار عروسک دارد با او حرف می زند. وقتی می گفتی محمد
مهدی لپتو بده تاماچش کنم او باورش می شد این حرف را عروسک زده.
لپش را به دهان عروسک می چسباند تا عروسک ماچش کند.
حالا هم محمد مهدی عروسک را در دست گرفته و مدام می گوید:
سوسیس هاپو. عمه هاپو. سوسیس!
محمد تو را سوسن صدا نمی زند. فقط می گوید سوسیس.
او می خواهد به زبان هاپو برایش حرف بزنی و تو فقط با مادر محمد مهدی
دست در گردن یکدیگر انداخته اید. چانه هایتان را به لبه تخت محمد مهدی
چسبانده اید و آهسته گریه می کنید. همه فکر می کنند برای محمد
مهدی است ولی هر دویتان می دانید برای زنی است که سینه ای برای
شیر دادن به تنها کودکش ندارد.
محمد مهدی بعد از جیغ و دادهای زیاد عروسک را محکم به صورت هر
دویتان می کوبد.
به خانه که می آیی تا ۲۴ ساعت هیچ نمی خوری جز آب و قند. مثل همان
موقع که بهزاد مرد و تو تا ۳ روز هیچ نخوردی. لیوان را به لبهایت می
چسبانی و قطره های اشکت قاطی آب لیوان می شوند. مادر محمد مهدی
هم حال و روزی بهتر از تو ندارد.
مقابل آینه می ایستی. انگشتانت را تا آنجا که می توانی از هم بازشان می
کنی. کف دو دستت را بر روی سینه هایت محکم فشار می دهی و سعی
می کنی خودت را بدون سینه مجسم کنی. حتی تصورش هم برایت
وحشتناک و رقت انگیز است. دلت به درد می آید و نوک انگشتانت تیر می
کشد تا آنجا که بلند و عصبانی می گویی: اصلاْ اینجوری من هیچ وقت
نمی تونم مادر یا زن کاملی باشم.
مرد هنگام رفتن کنار تخت کوتاه زن زانو می زند و دستانش را دور گردن زن
می اندازد. آهسته چیزی در گوش زن می گوید و تو سعی می کنی حدس
بزنی مرد چه گفته؟ چشمان زن برق می زند و صورتش خندان است. زن با
انگشت اشاره آرام به بینی مرد می زند. هر دو می خندند و مرد پایین
گوش زن را آهسته می بوسد.
: حتماْ گفته دوست دارم یا... شایدم گفته غصه نخور و یا لابد... گفته تو
بدون سینه هم زن قشنگی هستی... یا چه می دانم بی خیال همه چیز.
زن کلاه آبی به سر دارد. دور کلاه با کش مخصوص جمع شده تا موهایش
بیرون نیفتند. شبیه کلاههای مخصوص رنگ در آرایشگاههای زنانه است.
پیش بند آبی روی تن زن را پوشانده و زن هیچ لباسی به تن ندارد. مرد بلند
می شود و دو دست زن را در دستانش می گیرد. سر و شانه هایش را
تکان می دهد و می گوید: ماما آج آج آج. ماما آج آج آج.
زن با مرد همصدا می شود: ماما آج آج آج. ماما آج آج آج.
مرد سعی می کند دستان زن زیاد تکان نخورند. زن بلند و از ته دل می
خندد و مرد می رقصد پای تخت زن.
محمد مهدی به خانه آمده. باز هم ماکارونی پخته ای. مثل همیشه یک
رشته از آن را بر می داری. یکسرش را در دهان محمد مهدی می گذاری و
سر دیگرش را خودت به دهان می بری. تند تند شروع می کنید به خوردن
تا اینکه به هم می رسید. دماغهایتان را به هم می زنید و تو می گویی:
محمد مهدی عشق منه.
محمد مهدی هم می خندد و می گوید: سوسیس عشک من.
باز هم مثل همیشه یکسر تره سبزی را به دهان می گیری و سر دیگرش را
محمد مهدی بر می دارد. باز شروع می کنید به خوردن تا به هم برسید. به
هم سلام و برای هم دست تکان می دهید. تو می گویی: محمد مهدی
گل ناز منه.
و محمد مهدی می گوید: سوسیس ناج ناج.
مرد هنگام خروج از اتاق ۵ برای زن دست تکان می دهد و بلند می گوید
طوریکه بقیه ی زنها هم بشنوند: تا برگردی دکور خونه رو با امیر برات عوض
می کنیم... . همه چیزو برای اومدنت روبه راه می کنیم.
مرد از راه دور بوسه ای را برای زن هدیه می فرستد و برایش دست تکان
می دهد و زن می خندد. مرد باز هم سرش را تکان می دهد و می گوید:
ماما آج آج آج.
مرد قاب چار چوبه ی در را خالی می کند و تو اینجا در قاب آینه احساس
می کنی چه کم آورده ای در مقابل زندگی که با کلاه آبی روی تخت ۱۸ از
ته دل می خندد و مطمئن می شوی چقدر حقیری در برابر عشق که پای
تخت زن در اتاق ۵ می رقصد.
تو حتی یادت می رودکه تصمیم گرفتی و به خودت قول دادی حتماْ یک
تست سرطان بدهی.
و آن بیرون اردیبهشت هنوز می بارد پای پنجره.
"بگذار به ضرب شمشیر یک دلاور از پا در آیم
پولاد در قلب و لبخند بر لب"
آری زمانی چنین گفته بودم ولی تقدیر چه بازیها
دارد!
ببین چگونه مرا از پشت سر غافلگیر کرد
میدان جنگ من فاضلاب کنار خیابان بود
و خصم من یک گاری با بار هیزم!
به نظر بسیار منطقی است
من همه چیز را از دست داده ام
حتی مردنم را!
(ادموند روستان- "سیرانو دوبرژراک" )
انسیه منو دعوت کرده به نوشتن هفت آرزوی محال
واژه محال چندان به گروه خون من نمی خورد لذا فقط از آرزوهایم می نویسم.
۱- عاشق شوم. عاشق کی یا چی اصلاْ برام مهم نیست. فقط مهم این است که برای یکبار هم که شده در زندگیم عشق را از لحاظ کمی و کیفی با تمام وجودم تجربه و احساس کنم. البته یکبار سالها پیش احساسی در من نسبت به عالیه خدا بیامرز دختر حاج رحیم ایجاد شد. نمی دانم اسم آن احساسم چه بود. ولی یک چیز را خوب می دانم و آن هم اینکه احساسی که در آن زمان در من به وجود آمد دیگر هیچ وقت نسبت به هیچ انسان(مرد و زن) دیگری در من اتفاق نیفتاد و تکرار نشد. همیشه به من گفته اند چون محصول عشق نیستم پس هیچ وقت نمی توانم عاشق شوم. من از این حرف خیلی می ترسم. آخه وقتی که به زندگی ام نگاه می کنم تا حالاش که خیلی دیمی بوده. از همه بدتر می ترسم عشق بیاد و من نبینمش. چون من اصلاً نمی شناسمش و چیزی ازش نمی دونم.نمی دونم عشق رو باید جار بزنم یا به قولی در پستوی خانه پنهانش کنم. راستی اصلاً وقتی عاشق شدم باید چی کار کنم؟! باید چی بگم؟! این خیلی بده ولی واقعیت دارد که من نسبت به عشق خیلی نادونم.
۲- زندگی اینو به من خوب یاد داد امیدوارم بقیه آدمها هم خوب یاد بگیرند. به احساسم پیش از آنکه اهمیت بدهم بهتر است زمان بدهم. گذشت زمان بهتر مشخص خواهد کرد که یک احساس چقدر واقعی است و چقدر می توان آن را جدی تلقی کرد.
۳- بدون ازدواج و بدون رابطه با مرد و حتی بدون نیاز به مرد صاحب دو سه جین بچه ی بی پدر شوم.
۴- از آدمها همانقدر بدانم که حودشان به من می گویند و دانستن بیشتر از آن را حق خود ندانم. سوالات شخصی همیشه خیلی اذیتم می کردند. ناگفته نماند که همیشه به این سوالات پاسخ دروغ داده ام. چون معتقدم کسی که با گستاخی تمام وارد چاردیواری زندگی انسان می شود و به خودش اجازه می دهد در مورد مسائلی که هیچ ربطی به او ندارد سوال بپرسد لیاقتش فقط دروغ شنیدن است.
۵- موقعیتی پیش بیاید تا بتوانم به بهمن فرمان آرا بگویم با همه ی احترامی که برایش قائلم اما فیلم "یک بوس کوچولو" خیلی ناراحتم کرد. به نظر من این فیلم تجاوزی آشکار بود به حریم شخصی و زندگی خصوصی یک انسان. من ترجیح می دهم هر وقت به ابراهیم گلستان فکر کنم هنرش کانون توجهم قرار بگیرد نه زندگی خصوصی اش. و به فرمان آرا بگویم کارگردان خوبی است و کارش را خوب بلد است اما کاش یک کوچولو خجالت کشیدن را هم یاد می گرفت و حدود خود را می شناخت. این حرفها را نه فقط به فرمان آرا که بتوانم به تمام کسانی که در ساخت و اکران فیلم فوق دخیل بودند بزنم. و باز به فرمان آرا بگویم قبل از ساخت این فیلم به قزوین آمدی و گفتی زندگی خوبی داشته ای. به کسی ظلم نکرده ای و حق کسی را نخورده ای. به خاطر همین وجدان راحتی داری و مرگ برای تو درست مثل یک ماچ کوچولو از لپته. آن روز از خودت و از این حرفهایت خیلی خوشم آمد. آخه داشتن یک وجدان راحت کار ساده ای نیست.آن روز به تو که نگاه کردم احساسم این بود که مرز شصت سالگی را گذرانده ای. بعد خودم را دیدم که ۲۴ یا ۲۵ سال بیشتر ندارم اما جالب اینجا بود که من با این سن و سال بسیار کمتر از تو چیزهای خیلی زیادی برای خجالت کشیدن در زندگیم داشتم.حالا دیگر فکر کردن به حرفهای آن روزت بدجوری حالم را به هم می زند. شاید هم زمانه عوض شده و من از آن بسیار عقب مانده ام و نمی دانم در دوره ی جدید بابت چه چیزهایی باید خجالت بکشم.
۶- تشکیل کشوری به نام کردستان تا همه قبایل مختلف کرد با هر زبان و گویشی بتوانند به راحتی و بدون ترس از حمله ی ارتش ترکیه و نظامیان آمریکایی و نگاههای امنیتی دولت ایران در آنجا کنار یکدیگر زندگی کنند و زبان و فرهنگ و اصالت خود را حفظ نمایند.
۷- ننوشتن هفتمی تقصیر انسیه است. اگر خواستید بیشتر بدانید به سراغ او بروید. نه که توی حرفه خبرنگاری لنگه اش را نمی توانید پیدا کنید چون خیلی تکه به همین دلیل اطلاعات دست اول خوبی به شما خواهد داد. من می خواستم بنویسم ولی او گفت: باز کرد بازی ات گل کرده. برات بد میشه. و قسمم داد که چیزی ننویسم. منم به خاطر احترام زیادی که برای او قائلم چیزی ننوشتم ولی مطمئن باشید که روزی از آن حرف خواهم زد. البته انسیه فقط از آرزو خبر دارد و از علتهایش چیزی نمی داند. در حال حاضر به جای آرزوی هفتم چیز دیگری می نویسم. خیلی دوست دارم برای یک روز دبیر کل سازمان ملل متحد شوم. در آن روز دستور می دهم تمام مرزها برداشته و کشوری به نام کره زمین تشکیل شود. بعد می گویم بوسیله ی لودر تمام ساختمان سازمان ملل را با خاک یکسان کنند و بر روی خرابه هایش پرچم سفیدی آغشته به انواع گروههای خونی را به اهتزاز در بیاورند و این منظره را تبدیل به یک موزه برای بازدید عموم نمایند.
کسی را به نوشتن هفت آرزوی محال دعوت نمی کنم. فقط امیدوارم همه به آرزوهای قشنگشان برسند.
لاک پشت ها هم پرواز می کنند
سنگ اندازیهای اداره نظارت و ارزشیابی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بر سر راه فعالیتهای فیلمسازی بهمن قبادی فیلمساز کرد ایرانی در سال ۸۵ که می رفت به مشکلی جدی برای ادامه فعالیتهای این کارگردان کرد ایرانی تبدیل شود بسیاری از دوستداران سینمای قبادی را شدیداْ نگران نمود. اما پخش فیلم " لاک پشت ها هم پرواز می کنند " در سوم فروردین ماه سالجاری از برنامه ویژه نوروز سینما ۴ آرامش را تا حدی به علاقمندان جدی کارهای قبادی بازگرداند. این اولین باری بود که تلویزیون ایران زمانی را به پخش یکی از آثار بهمن قبادی آنهم بعد از ساخت ۴ فیلم بلند و بیش از ۸ سال فعالیت سینمایی اختصاص می داد. قبادی همیشه متهم بوده به ساخت فیلم بلند برای آنور آبی ها. فیلمهای او هیچگاه در ایران به خوبی و به شیوه درستی اکران نشد. درباره او شنیده ام که در خارج از کشور و در جشنواره های بین المللی جایزه درو می کند اما بسیار متاسفم از اینکه مسئولان فرهنگی در ایران که هیچ عقیده مخالفی را بر نمی تابند با او رفتاری غیر مسئولانه داشتند و بهمن قبادی از سوی سیاست گذاران بخش فرهنگی مورد بی مهری و کم توجهی زیادی قرار گرفت.
پخش حتی سانسور شده یکی از آثار بهمن قبادی آنهم برای اولین بار از تلویزیون ایران مهمترین اتفاق در سالجاری برای من بود و مطمئنم که سایر دوستداران آثار قبادی نیز مثل بنده از این اتفاق مهم بسیار خوشحال شدند.
ما اکراد تبعیدی در ایران باورمان شده بود که کار مردم کردستان و کرمانشاه از صبح تا شب فقط رقصیدن و آواز خواندن و خندیدن است. فیلمهای قبادی خیلی وقت است که حداقل بر این باور غلطمان خط بطلان کشیدند. این فیلمها فقط گوشه ای از زندگی واقعی ملت کرد را در کردستان عراق و ایران به نمایش گذاشتند. دوربین قبادی در این فیلم به خوبی بخشی از درد و رنجی را که سالها جنگ و زندگی در شهر های مرزی بر زن و مرد و پیر و جوان کرد وارد آورده به تصویر کشید اما این به معنای بی عیب و نقص بودن فیلم (فیلمهای) قبادی نیست و نقد آثار او نیز در تخصص بنده نیست.
فقط امیدوارم در ایران فرصت بیشتری به قبادی و معرفی و پخش آثار او اختصاص یابد. همچنین امیدوارم حالا دیگر حداقل اکراد واقعیت زندگی ملت کرد را در شبکه های ماهواره ای curd sat و curdestan TV و CD های محتوی رقص و آوازهای کردی جستجو نکنند.
فراموش هم نشود که قبادی هر چقدر هم به خودش فشار بیاورد در سال بیشتر از 1 الی 2 تا فیلم بلند نمی تواند بسازد. در حالیکه ما برای معرفی هر چه بهتر قوم کرد به مردم دنیا به قبادیهای بیشتری با زاویه دیدهای محتلف نیاز داریم.
زمانی را که زیسته ام
۱- "ابشالوم، ابشالوم"، رمان دیگری است از ویلیام فاکنر که به تازگی آن را خوانده ام. با وجودیکه در همان دوسه فصل ابتدایی رمان متوجه کل ماجرا می شوی اما شیوه ی پردازش موضوع، سبک نوشتن و شخصیت پردازی به شکلی است که ترجیح می دهی تا پایان رمان صبور باشی و پیش بروی. این رمان مثل خشم و هیاهو، نفس گیر نبود ولی خواندنش صبوری می طلبید.
۲- رمان "شطرنج با ماشین قیامت"، نوشته حبیب احمد زاده و یک مجموعه داستان از احمد دهقان با موضوع جنگ، دو کتابی بود که هفته گذشته خواندمشان. بعد از خواندن کتابها به این نتیجه رسیدم که در زمینه ادبیات جنگ ( نمی خواهم واژه های دفاع مقدس را به کار ببرم)، اتفاقات خیلی خوبی در شرف وقوع است و آن هم اینکه حالا دیگر کم کم آدمها دارند می پذیرند که جنگ ۸ ساله نه تنها مقدس نبود بلکه فقط در شرایط بحرانی، ارائه خصوصیاتی کاملاْ انسانی توسط تعدادی از آدمها به برخی از لحظات زندگی جنگی همان آدمها، تقدس بخشیده است.
همچنین خبردار شدم که از روی رمان "شطرنج با ماشین قیامت"، قرار است فیلمی ساخته شود. البته امیدوارم که محدودیتها و خط قرمزهای ایران، سینما و ادبیاتش، خروس ابراهیم گلستان را به گاو مش حسن تبدیل نکند.
۳- "قربانی باد موافق"، عنوان رمانی است از محمد طلوعی که به تازگی به دستم رسیده است. این رمان توسط نشر افق به چاپ رسیده است. طلوعی از شاعران خوب شهر رشت است که تا کنون ۳ مجموعه شعر از ایشان به چاپ رسیده است. رمان فوق اولین اثر چاپی طلوعی در زمینه ی ادبیات داستانی محسوب می شود. دوستی می گفت اگر رشت را از محمد طلوعی بگیری او باز هم نویسنده است.
به آقای طلوعی صمیمانه تبریک می گویم و برایشان آرزوی موفقیت دارم.
۴- رمان "من او" نوشته ی رضا امیرخانی است که ارزش یکبار خواندن را دارد.
حضور شخصیتهای قابل تامل، استفاده از زبان خاص دوره ای که ماجرای داستان در آن اتفاق می افتد، فضاسازی نسبتاْ خوب خصوصاْ در فصلهای ابتدایی رمان و استفاده از دیالوگهایی که برخی از ویژگیهای یک دیالوگ تقریباْ خوب را با خود داشتند البته نه در فصول پایانی رمان و اگر کوتاهتر می شدند، از نکات قابل توجه این رمان است.
در این رمان قرار بود اتفاق خوبی بیفتد اما متاسفانه رخ نداد. آنهم درست جایی که نویسنده به یکباره تصمیم می گیرد سر و ته همه چیز را هم بیاورد و رمان را به اتمام برساند.
استفاده از عناصری همچون اغراق، تخیل، خلق ماجراهای عجیب ولی باور پذیر از ویژگیهای بارز داستانهای مارکز است. در این رمان هم سعی شده از برخی از این عناصر، خصوصاْ خلق ماجراهای عجیب استفاده شود اما خب " میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است" . مطمئناْ بعد از خواندن رمان شما هم متوجه خواهید شد که نه تنها با داستانهای مارکز قابل قیاس نیست بلکه ماجراهای مثلاْ عجیبش، اصلاْ باور پذیر هم نمی باشد.
وجود اشیائی همچون قالیچه ننه و دیگی که برای مداوای حاج فتاح، گوشت حیوانی در آن پخته می شود، قلقلکت می کنند تا تو داستان خودت را درباره این اشیا بنویسی.
برای رسیدن به بعضی از شخصیتها خصوصاْ علی فتاح و درویش در انتهای رمان و ماجراهایی که بر آنها می گذرد، خواننده اصلاْ آمادگی ندارد. چون نمی تواند باورشان کند.
۵- به قزوین آمده ام برای دیدن انسیه پوستی. قرارم ساعت ۴:۳۰ دقیقه بعد از ظهر است اما من ساعت ۲ رسیده ام. باید این مدت را در خیابانهای قزوین علاف شوم. هوا هم سرد است. تصمیم می گیرم به سینما بروم تا حداقل گرم شوم. روی سردر سینما کوچیکه نوشته "پسران آجری". به سراغ سینما بزرگه می روم. روی سردر اون هم نوشته " عاشق". ترجیح می دهم از سرما بلرزم ولی برای دیدن این فیلمها و یا حداقل برای گرم شدن، داخل سینما نشوم. یک ساعتی را در کافی نت سر می کنم. دست آخر جهت شستن پاچه های گلی شلوارم به چهار انبیا (پیغمبریه) می روم. در آنجا زنی که فکر می کرد حرفها و کارهایش برای مردم خیلی مهم است، بلند بلند می گفت: " خیلی بلا سرم اومده ولی نمردم. ماشین بهم زد، نمردم. شوهرم کتکم زد، نمردم. دستم سوخت، نمردم. زمین خوردم، نمردم. دو تا شوهر کردم. اولیش مرد. دومیش دم در آورد".بعد در حالیکه دست سوخته اش را به مردم نشان می داد، با دست دیگرش که مشت شده بود، به کمرش می کوبید و بلند بلند گریه می کرد.
۶- یک خبر بسیار مهم و اخطار جدی برای وبلاگ نویسان عزیز دارم.
انسیه پوستی از تاریخ ۲۰ بهمن، ساعت ۱۷:۳۰ دقیقه، خودش و کامپیوترش به خطوط پر سرعت اینترنت وصل شدند و این یعنی خدا به داد وبلاگ نویسان بدبخت و نظر دهندگان بیچاره برسد.
۷- وقتی در یخبندان شدید امسال، پدرم مجبور شد برای درست کردن لوله های یخ زده، چند ساعتی را در برف و بوران و سرما و باد شدید بماند و مادرم هم ترجیح داد با اینکه کاری از دستش بر نمی آمد اما همپای پدرم چند ساعت سرما را تحمل کند ولی از گرمای اتاق استفاده نکند، ایمان آوردم به اینکه بین پدر و مادرم یه چیزی بیشتر از تحمل و عادت کردن وجود دارد.
۸- وقتی مادرم در لیست خرید ماهیانه اش همیشه اول، چند کیلو گندم می نویسد و هر ماه این گندم را از تهران تا روستایی در ۲۰۰ کیلومتری تهران می کشد که خرج زمستان گنجشکهای آنجا را بدهد و یک مقداری هم روی سنگ قبر داداش بهزاد خدابیامرز بریزد تا ثوابش به روح آن خدا بیامرز برسد و وقتی یادم می افتد که پدر مرحوم تنها بچه های یتیم روستا فقط به خواب مادر می آید و می گوید بچه هایم گرسنه اند و مادر فردای همان شب از شرکت مهرام که کارگر آنجا بود مرخصی می گیرد، تمام خوراکیهای داخل یخچال خانه مان را در ظرفی می ریزد و وسط چله ی زمستان راهی روستا می شود و در آنجا می بیند که بچه های یتیم شب گذشته حتی آرد برای نان درست کردن نداشته اند و تمام شب را از گرسنگی تا خود صبح گریه کرده اند و تمام آن ماه خرج من و بهمن و اوین و بهزاد خدابیامرز شد سیب زمینی پخته و هر شب خنده های مسخره دایی را به خاطر غذایمان تحمل کردیم ولی مادر هیچ وقت اجازه نداد که به دایی بزرگه بگوییم چرا غذایمان شده این، می پذیرم که به قول خیلی از دوستانم " در مهربانی کردن به خاک پای مادرم هم نمی رسم".
بروید کردها را آدم کنید
شاید خبر ضرب و شتم مسئول پروژه آزاد راه قزوین ـ رشت توسط عده ای از افراد محلی که املاکشان در مسیر احداث پروژه قرار گرفته است دیگر به فراموشی سپرده شده باشد و شاید خبر دستگیری ضاربین مسئول پروژه توسط نیروی انتظامی قزوین هم دیگر کهنه شده باشد. اما دلیل این ضرب و شتم چیزی نیست که اکراد به راحتی آن را فراموش کنند و برای همیشه در فکر و ذهن زخمی و دردمند آنها تازه خواهد بود. اشتباه نکنید چون قصدم دفاع از عملکرد غیر اخلاقی ضاربین نیست.
زمانیکه خبر احداث این پروژه به روستاهای کردنشین واقع در مسیر پروژه رسید خیلی ها ابراز خوشحالی کردند و گفتند حتماْ پول خوبی دستمان را خواهد گرفت خصوصاْ ساکنان روستای شیرین سو می گفتند"با پول فروش زمینها می توان از این روستا که مدتهاست آب غیر بهداشتی اش سبب بروز امراض مختلف روده ای در ساکنان روستا شده است خلاص شد." زمانیکه اولین لودر، اولین بولدوزر و اولین کامیون روی زمینها حرکت کردند هنوز هیچ ملکی مورد ارزیابی قرار نگرفته بود و هیچ زمینی به فروش نرسیده بود. خیلی از زمینهای کشاورزی و درختها در زیر خروارها خاک دفن شدند. کار ارزیابی قطعه های بسیار زیادی از زمینها عملاْ غیر ممکن بود. هر زمینی هم که مورد ارزیابی قرار می گرفت بخش وسیعی از آن زیر خاک قرار گرفته بود و کارشناس ارزیابی فقط زمینی را مورد ارزیابی قرار می داد که روی آن خاکریزی نشده بود.
تعدادی از کارشناسان ارزیابی نیز با قول دریافت رشوه های کلان از افراد محلی، متراژ زمین این افراد را بسیار بیشتر از مساحت واقعی شان اعلام کردند و به این ترتیب بخشی از پولهای پرداخت شده به این مالکان قبلاْ از طریق یک چک به جیب کارشناسان ارزیابی واریز شده بود.
اگر به خرده مالکان و افرادی که نه زبان اعتراض داشتند و نه مرجع قانونی برای طرح دعوی می شناختند، بابت زمینهایشان پولی تعلق می گرفت از طریق نقشه های هوایی به راحتی می شد متوجه غیر واقعی بودن متراژ زمینهای خریداری شده در مسیر احداث پروژه شد. کارشناسان برای رفع این مشکل و فرار از پاسخگویی به قانون سعی کردند به مالکان مزبور یا اصلاْ پولی ندهند و یا اینکه متراژ و ارزش زمینهای آنها را بسیار کمتر از حد واقعی شان اعلام کنند. زمانی هم که صدای اعتراض مردم در آمد فقط کارشناسان ارزیابی عوض شدند و هیچ اقدامی برای حل مشکل مردم و رسیدن آنها به حقوقشان نشد.
غیر متخصص ترین افراد محلی هم به غیر قانونی بودن شیوه ارزیابی پی برده بودند. به عنوان مثال ۲ قطعه زمین با یک متراژ و در یک موقعیت جغرافیایی کنار هم قرار داشتند. یکی از زمینها دارای حصار و دور تا دور آن پوشیده از درخت و در وسط زمین هم هر ساله یونجه، پیاز و یا گوجه و خیار کاشته می شد. زمین دیگر نیز نه حصار داشت و نه درخت و سالها بود که در آن کشاورزی هم انجام نمی شد. جالب اینجا ست که به همین زمین خشک و خالی ۸ میلیون تومان پول تعلق گرفت و بابت زمین اول که هم حصار داشت هم درخت چندین ساله و هم محصول کشاورزی فقط و فقط ۵/۱ میلیون تومان پول پرداخت گردید. زمانیکه به مهندس ارزیابی این دو زمین اعتراض شد وی به مالک معترض گفت: " آخه صاحب اون یکی زمین خان زاده است و باید به او پول بیشتری برسد."
این زمینها نه به نرخ روز خریداری شدند و نه رضایت مالکان آنها به دست آمد.
مسئله دیگر این بود که کارشناسان ارزیاب افراد آشنا به منطقه نبودند و هیچ مالکی هم بابت ملک خود سند ثبت شده و منگوله دار نداشت.اکثر این زمینها مالک خود را با یک تکه کاغذ قدیمی که فقط به امضای تعدادی از افراد محلی و یک ملا رسیده بودء معرفی می کردند. صاحبان واقعی هم بیشتر از ۵۰ سال بود که از فوتشان می گذشت. در این کاغذها به هیچ وجه متراژ واقعی زمینها نوشته نشده بلکه حدود زمین مشخص شده است. به عنوان مثال در یکی از این برگه ها نوشته شده است "زمین علیجان از شمال می رسد به حدود سنگ سیاه از جنوب می رسد به سنگ پالانی از شرق به ملک فرامرز و از غرب به حدود الکه دشت" هنگام ارزیابی هم به دلیل عدم آشنایی ارزیاب به منطقه و عدم حضور سایر مالکین، صاحب ملک مزبور می توانست سنگ پالانی و سیاه را جابجا کند و زمین فرامرز و منطقه الکه دشت را جای دورتری نشان بدهد به طوریکه کارشناس اصلاْ متوجه تغییر حدود زمین نشود چون در برگه متعلق به چندین دهه پیش، چیزی از متراژ زمین نوشته نشده است.
البته ضرر ناشی از این عدم آشنایی مهندسین ارزیاب به منطقه فقط به اینجا ختم نشد. بودند افرادی که با داشتن این برگه ها (سندهای قدیمی)، زمینهای واقع در ییلاق خود یعنی ۴۰ الی ۵۰ کیلومتر دورتر از محل احداث پروژه را به اسم قشلاق ( زمین واقع در مسیر احداث پروژه) به فروش رساندند و همین امر سبب تضییع حقوق مالکان بسیاری که املاکشان در طرح قرار گرفته بود، شد.
مشکل دیگر نحوه بستن قرارداد با مالکان زمینها و پرداخت پول به آنها بود. فرضاْ از کیلومتر ۶۰ تا ۶۵ فردی دارای ۱۰ قطعه زمین با متراژهای متفاوت بوده است. کارشناس ارزیاب ۲ یا ۳ قطعه از زمینهای این فرد را مورد ارزیابی قرار می دهد، هر چقدر که دلش خواست قیمت تعیین می کند و برگه ای را برای امضاء به مالک می دهد. مالک بعد از چند روزبا در دست داشتن نامه ای که آن را قبلاْ از پیمانکار پروژه دریافت کرده به محضری واقع در خیابان خیام قزوین مراجعه می کند. مالک قبل از دریافت چک مبلغ فروش دو سه قطعه زمینش از محضرداری که مسئول پروژه آن را انتخاب کرده، باید تعهد نامه ای را امضاء کند که در آن نوشته شده از کیلومتر ۶۰ تا ۶۵ کلیه ی زمینهایم را فروخته ام و هیچگونه ادعایی نسبت به این منطقه ندارم. در حالیکه مهندس ارزیاب فقط ۲ یا ۳ قطعه از زمینهای مالک مزبور را مورد ارزیابی قرار داده و این پول را فقط بابت همان دو سه قطعه پرداخت می کند اما مالک با امضای این تعهد نامه نسبت به ۷ یا ۸ قطعه زمین بعدی اش نه تنها ادعایی نمی تواند داشته باشد بلکه پولی هم دریافت نمی کند.
همچنین پیمانکار برای احداث پروژه در برخی از مناطق مجبور به استفاده از مواد منفجره شد. این انفجارها خسارات زیادی را برای روستاهایی که در نزدیکی محل احداث پروژه قرار داشتند، ایجاد کرد. پیمانکار برای جبران خسارتهای ناشی از انفجارها فقط با دادن شیشه به کلیه ی خسارت دیدگان و قیر البته فقط به برخی از آنها، این کار را انجام داد. ناگفته نماند که پیمانکار حتی زحمت نصب شیشه ها را هم به خود نداد و صاحبان خانه های روستایی به ناشیانه ترین شکل ممکن شیشه ها را نصب و از قیرها استفاده کردند.
هنوز هستند خانه هایی که سقفشان ترک برداشته و داخل اتاقها نیز از چکه آب ناشی از باران و برف در امان نمانده است. دیوارهایشان حرکت کرده و طویله و حمام و آشپزخانه شان به طور کامل فرو ریخته است. حوض خانه ها که آب برای آبیاری درختان در تابستان، در آنها جمع می شد، ترک برداشته و دیگر توان نگهداری آب را ندارند. به همین دلیل تعداد زیادی از درختان میوه به خاطر بی آبی خشک شدند و از بین رفتند. برخی از این خانه ها برای تعمیر و یا باز سازی حداقل نیاز به ۱۰ میلیون تومان پول دارند. بعد از گذشت ۲ سال شکایتهای مردم همچنان بی نتیجه مانده است. چون کارشناسی که از دادگستری می آمد بعد از بازدید به سراغ پیمانکار پروژه می رفت. حال چه صحبتی بین آنها رد و بدل می شد کسی چیزی نمی داند ولی بعد از ملاقات طی تماسی تلفنی به مالک خانه می فهماند که بهتر است همه چیز را فراموش کند. حتی به یکی از مالکان گفت که ترکهای سقف و دیوار خانه اش ناشی از زلزله است نه انفجار. خانه مورد نظر در روستای قزلدره قرار دارد و بی اطلاع ترین افراد هم خبر دارند که روستاهای قزلدره و شیرین سو بر اثر زلزله خرداد سال ۶۹ به طور کامل تخریب شدند و یکسال بعد از زلزله، خانه های جدید برای ساکنان این روستاها احداث شد. بعد از آن هم هیچ زلزله مهم دیگری در این مناطق نداشته ایم. یکی هم نیست که این مسئله را به جناب مهندس بی اطلاع دادگستری استان قزوین حالی کند.
خبرنگاری هم که زادگاه پدری اش روستای قزلدره بود و از این مشکلات مطلع شد، سعی کرد با اطلاع به سازمان نظارت و بازرسی استان قزوین کمکی به حل مشکلات مردم روستاهای کردنشین بنماید. زمانیکه مهندس ارزیاب از این قضیه با خبر شد به خبرنگار گفت: " تا به سازمان نظارت و بازرسی نروی و ادعاهایت را پس نگیری مطمئن باش به هر کسی پول برسه به پدر تو چیزی نخواهد رسید." پدر این خبرنگار با داشتن ۵ قطعه زمین در مسیر احداث آزاد راه و با وارد شدن خسارتی چندین میلیونی به منزل مسکونی اش واقع در روستای قزلدره فقط موفق به در یافت ۵/۱ میلیون تومان پول بابت همان زمین کشاورزی حصاردار و درخت دار شده است. وی نه توان مالی برای بازسازی منزل مسکونی اش را دارد و نه زبان و قدرت دریافت پول واقعی زمینهای از دست رفته و خسارتهای واردشده به منزل مسکونی اش را دارد.
اگر سری به این مناطق بزنید حتماْ متوجه خواهید شد مشکلات مردم خیلی بیشتر از چیزی است که بنده گفتم و بخش اعظم این مشکلات فقط مربوط به روستاهای کردنشین است. سایر روستاهایی که ساکنین آنها ترک زبان و یا شمالی محسوب می شوند و در مسیر احداث پروژه قرار دارند برای فروش املاک و زمینهایشان به هیچ وجه با چنین مسائلی مواجه نبوده اند.
مشکلات فوق باعث اعتراض بسیاری از مردم شد. افراد محلی به دفعات سعی کردند با تحصن، جلوی ادامه کار پیمانکار را تا رسیدگی کامل به شکایاتشان، بگیرند. اما هر بار پیمانکار با همکاری رئیس پاسگاه کوه گیر، افراد متحصن و معترض را متفرق کرد.
در بازدیدی هم که مسئول پروژه از روستاهای کردنشین نزدیک محل احداث پروژه آزاد راه داشت با یکی از این اعتراضهای مردمی مواجه شد. وی برای ختم قائله در مقابل مردم می ایستد، چشم در چشم آنها می دوزد و با صدای بلند می گوید: " ما سربازان امام زمان هستیم و ماموریت داریم که شما کردها را آدم کنیم."
همین دیالوگ باعث عصبانی شدن مردم معترض و حمله به مسئول پروژه آزاد راه قزوین ـ رشت می شود.
اگر زحمت خواندن نوشته را تا اینجا به خودت داده ای لطفاْ به ۲ سوال من خوب فکر کن.
۱- خودت را جای آن مردم بگذار. زمینت را مفت و یا به ناچیزترین قیمت از چنگت در بیاورند، زمینی که گوجه و خیار و پیاز سفره فقیرانه خانواده ات را در تابستانها فراهم می کند. نزد خان زاده و زمین خوار قبل از انقلاب تحقیرت کنند. تو را غیر آدم بنامند و کسی که مسبب تمامی این حقارتها و تضییع حقوقهاست، خود را مسئول تربیت کردن تو معرفی کند، چه حالی پیدا می کنی و چه اقدامی انجام خواهی داد؟
۲- به راستی غیر آدم بودن کردها سبب بروز چنین مشکلاتی شده است و یا اینکه کرد بودن آنها بهانه ایست در دست مسئولان و دولت ایران برای تجاوز به حداقل حقوق نداشته اکراد در ایران؟
۲۰ آذر روز تولدم بود. تولد من هیچ کس را خوشحال نکرد. مادر قصد طلاق داشت اما با تولدم مجبور شد تا آخر عمر بابا را تحمل کند. پدرم هم آرزو داشت که پسرهای زیادی داشته باشد ولی با تولد من این آرزوی او هم محال شد. روزی پدرم داشت از مبلغ مژدگانی که بابت دریافت خبر تولد داداش بهمن پرداخت کرده بود حرف می زد که من ازش پرسیدم وقتی خبر تولد منو بهت دادن چقدر مژدگانی دادی؟ بابا خیلی راحت گفت: هیچی فقط یه مشت خاک ریختم توی سرم.
تنها کسی که از به دنیا آمدن من خوشحال شد ننه جون گلستون بود. او هنوز هم خوشحال است. ننه جون مادر مادرم است. ناگفته نماند که پدرم را هم او بزرگ کرده است. هیچ کس روز تولد مرا به یاد ندارد. فقط ننه یادش مانده. هروقت اولین برف سال می بارد ننه می رود زیر دانه های برف و خوشحال می گوید: سوسن با اولین برف به دنیا آمد. نیمه شب بود. نافش را خودم بریدم. تو زمستون مریضی سختی گرفت. کسی براش مهم نبود. اما من نفت زیادی نذر چراغهای امامزاده آقا علی کردم تا سوسن زنده بمونه. زنده موند با دو متر زبون و یه دل مهربون.
بچه های دایی رضا می گویند: ننه هر سال شب تولدم به جلوی مسجد روستا می رود و دستانش را به سمت آسمان دراز می کند و به خدا می گوید: خدایا همسن و سالای من همه حاج خانم شدن ولی من ازت مکه و کربلا نمی خوام. فقط می خوام قبل از مردن عروسی سوسنو ببینم.
بیچاره ننه نمی داند در فامیل پدرم ازدواج معنای خودش را از دست داده. تعداد دختر و پسرهایی که در این فامیل مجرد مانده اند و دارند یواش یواش لباس پیری به تن می کنند کم نیست. علتش نمی دانم چیست ولی این مسئله عین یک مرض مسری در فامیل پدرم دارد حالت اپیدمی پیدا می کند. اکثراْ هم عادت کرده اند به اینکه خرج زندگی بچه های دیگران را بدهند.
ننه هنوز نمی داند که برف هرسال در یک روز مشخص باریده نمی شود. ننه شاید خیلی چیزها نمی داند اما روز تولدم را خیلی خوب می داند.
اینجا همه چیز داغ است. تن من و اتاقم هر دو داغ هستند. دیوار و کف اتاق و ...
بوی نای تب فضای تن اتاقم را پر کرده است. بوی بخور اکالیپتوس قاطی دم کرده آویشن جای خود را در اتاق گرفته اند. تنها صدای اینجا صدای شعله های بخاری است که زیر صدای چرخ ماشینها جا می ماند. دستم را بر متکای داغ می کشم به امید یافتن یک وجب جای سرد اما دریغ از یافتن حتی یک نقطه. تنها خوراک من در روز چند قاشق سوپ سرد است که چند ثانیه بعد از خوردن آن را هم بالا می آورم. حالم از قرص و شربت به هم می خورد. بدون آنها هم این سرگیجه و استفراغ و تب تند امانم را می برند. در هر عق زدن منتظرم روده و معده ام از دهانم بیرون بریزند. خبری از فرشته نیست. ۱۴ روز است که در تب می سوزم. دکتر خمام و آب را برایم قدغن کرده. صدای پایین ریختن آب حمام به درون تشت از لای در اتاق به گوشم می رسد. داداش بهمن درون حمام یک آواز محلی را می خواند و من زندگی را عق می زنم و ذره ذره مرگ بالا می کشم. مرگ همینجاست. همین نزدیکیها. بالای سرم. کنار بالشم نشسته. دست داغش را بر تنم می کشد و ذره ذره آبم می کند. از سرسختی و جسارتم هیچ خبری نیست. مرگ در همسایگی من نیست. او هم خانه من است. اینجا همه چیز داغ است. خبری از فرشته نیست و من ۱۴ روز است که در تب می سوزم.
مرد همسایه مان را درون کفن و تابوت از آپارتمان به قبرستان بردند. صدای ناله زن و بچه هایش در گوشم است. مرگ بی سر و صدا می آید ولی خیلی پر سر و صدا کارش را انجام می دهد. طوری می برد که انگار هیچ وقت نبوده.
بعد از زمستان بره ها و بزغاله های تازه به دنیا آمده را در صحرا رها می کنند. بره ها و بزغاله ها به جای راه رفتن به هوا می پرند. شادیشان را با پریدن ابراز می کنند. از گیاه و صخرا و کوه چیزی نمی دانند. در زمستان سرد در طویله به دنیا می آیند و تا بهار همانجا می مانند. یکی دو روز است که حالم بهتر شده و بره ی وجودم قصد پریدن دارد. تا بهار با شعله رفیق می شوم و زندگی و تولد دوباره خود را با آنها جشن می گیرم.
۱- اژدها کشان نام مجموعه داستانی از یوسف علیخانی است که جلسه نقد و بررسی آن با حضور فتخ الله بی نیاز در کانون ادبیات داستانی تهران برگزار شد.
متاسفانه بدون خواندن کتاب درجلسه نقد آن شرکت کردم. اما نکته جالب توجه در این نشست حضور افرادی بود که مرا به ماندن در تهران امیدوارتر کرد و مطمئن شدم که در این شهر هم می توان افرادمتبحر در نقد داستان پیدا کرد. افرادیکه اطلاعات کافی در خصوص ادبیات داستانی در سطح جهانی و کشور خود دارند.
۲- در جشنواره داستان بانه با ۲ داستان شرکت کردم ولی هیچکدام از داستانهایم کاندیدای دریافت جایزه نشدند. قابل توجه سرکار خانم پوستی.![]()
۳- امروز محمد مهدی (برادرزاده) خوبم ۲ ساله می شود.
از خدا می خواهم که او و تمام کودکان دنیا همیشه خندان باشند و به تمام آرزوهای قشنگشان برسند. ما روز پنج شنبه گذشته برای محمد مهدی جشن تولد گرفتیم. آخه تنها روزی بود که تمام اعضای خانواده کنار هم بودند. امیدوارم روز قشنگ تولد هیچ کودکی در دنیا فراموش نشود.
۴- نمی خواستم این خبر تلخ را کار کنم ولی دست خودم نبود. در روزنامه جام جم خواندم که دختر بچه ۳ ساله ای با پرتاب یک بالش به سمتش توسط پسر عموی مادرش به قتل رسید. از خواندن این خبر خیلی متاسف شدم و تاسف من بیشتر از این بابت بود که یک مادر چرا باید دختر بچه ۳ ساله خود را در منزل پسرعمویش تنها جا بگذارد.
و اما نرها
این روزها درگیر پرونده یکی از دوستانم هستم. شوهر محترمش بدون اطلاع همسر دیگری اختیار کرده و تمام جهیزیه این دوست گرامی را نیز به سرقت برده است. کلی هم کتک نوش جان کرده و یک دستش هم به خاطر همین کتک کاری در گچ و از گردن آویزان است. دوستم مدام در حال گریه است. خیلی دوست دارم که بهش حالی کنم این زندگی حتی ارزش فکر کردن ندارد چه برسد به گریه کردن. دوست دارم که بهش بفهمونم مردها ۲ دسته اند. یک دسته نر هستند و دسته دیگر به معنای واقعی کلمه مرد.کاش می تونستم لبخند را به زندگی این دختر برگردانم.
مودان
به یاد همه دختر بچه هایی که در دنیا مورد تجاوز و آزارهای جنسی قرار می گیرند و این تجاوز مهم نیست از سوی چه کسی انجام شود. غریبه یا خودی، پدر یا برادر. مهم دخترهایی هستند که با این تجاوز حتی رویاهای قشنگشان هم از آنها گرفته می شود.
یک نقاشی در دستت است. به گوشه ی اتاق وسط چند دختر بزرگتر از خودت پرتاب می شوی.صدای زنی قد بلند از پشت سر به همان گوشه می ریزد "چند وقت که بمونی بدهی های مادرت صاف می شه. اون وقت اگه دلت خواست می تونی بری".
کاغذ نقاشی را جلو چشمانت می گیری. تو و مادرت در نقاشی هستید. فاصله زیادی بینتان است. بالای سرتان یک پنجره است. پشت پنجره قرمز است. پرچم آمریکا در نقاشی است. تو و مادرت به پرچم نگاه می کنید. گویی ارزشمند ترین چیز زندگیتان است. مادرت از درون نقاشی صدایت می کند. فقط تو می شنوی. مودان نترس. مامی دنبالت می یام. با هم می ریم آمریکا.
دستت را به سمت مادرت دراز می کنی: مامی مامی. صدای خنده دخترها روی سرت خالی می شود. اشکهایت را پاک می کنی و نقاشی را به سینه ات می چسبانی.
به پنجره بالای سرت در اتاق نگاه می کنی. نوری قرمز آن را روشن و خاموش می کند. دراز می کشی و با نقاشی ات به خواب می روی. با لباس بلند و سفید از لای گندمزارها به سمت مادرت می دوی. هر دو می خندید. پرچم آمریکا برایتان به اهتزاز در آمده. صدای آژیر می آید. از خواب بلند می شوی. زن همه دخترها را به صف کرده. بلند می شوی تا کنار بقیه در صف بایستی. زن دستت را می گیرد و تو را گوشه اتاق پشت پرده قایم می کند. خودش را هم قد تو می کند و آهسته به تو می گوید: از اینجا جوم نخور.
پیرمرد هم وطنت از در وارد می شود. تنهاست. به ردیف دخترها نگاه می کند. متوجه تکانهای پرده می شود. تو را می بیند. زن مقابل پیر مرد می ایستد. اون نه. هنوز آمادگیشو نداره.
پیرمرد نگاهی طولانی به تو می اندازد و به یکی از دخترها اشاره می کند. هنوز چشمش به دنبال توست. معنی آن نگاه را نمی فهمی. کسی تا حالا به تو اینطوری نگاه نکرده بود. زن دست دختر را می گیرد و به دنبال پیرمرد از در خارج می شود. تو به در بسته نگاه می کنی و نوری که از پنجره به در می تابد و آن را قرمز و خاموش می کند. نقاشی را مقابل چشمانت می گیری. ملحفه سفید را به سرت می کشی. نور پنجره آن را هم قرمز می کند. خواب می بینی. زنی در خوابت است. می دانی مادرت است ولی چهره اش را درست نمی بینی. پرچم آمریکا برای هر دویتان دست تکان می دهد. هر دو می دوید به سویش. آژیر قرمز به صدا در می آید. در باز می شود. دختری که همراه زن قد بلند و پیرمرد هم وطن رفته بود وارد می شود. خم شده و زیر دلش را گرفته. لنگ لنگان راه می رود. گریه و ناله می کند. به نزدیکت می آید. چیز سیاهی پای چشمهایش ریخته. گوشه لبش خونی و چند جا دور گردنش کبود است. کنار تو دراز می کشد. اشکش پشت ملحفه می رود و تو دو دایره ی سیاه را روی ملحفه می بینی. پایین دایره های سیاه یک خط قرمز کم کم جا باز می کند.
همه دخترها خوابند. به سراغ دختر کنار دستی ات می روی. ملحفه را از رویش کنار می زنی. کی تو رو کتک زده؟
دختر می گوید اون پیرمرده و تو می پرسی مگه تو کار بدی کردی؟
دختر فکر می کند و به کاغذ توی بغلت اشاره می کند. اون چیه؟
نقاشی را نشانش می دهی. به نقاشی نگاه می کند و می گوید مادرته؟ و تو سرت را به علامت تایید تکان می دهی و می گویی: قراره بیاد دنبالم، با هم به آمریکا بریم.
اسمت چیه؟ و تو آرام می گویی "مودان"
یکی از دخترهای دیگر سرتان داد می کشد و می گوید " بخوابید جنده ها"
تو بعد از چند لحظه سکوت از دختر بغل دستی ات می پرسی "جنده یعنی چی؟"
دختر خیلی آهسته می گوید درد دارم. خیلی خستم. بخواب مودان. چیزی نگو.
از داخل اتاق هیچ وقت متوجه شب و روز نمی شوی اما هر وقت در باز و مردی همرا زن قد بلند وارد شود می دانی دختری باید با او برود.
ملحفه های سفید کنار می روند. همه دوش می گیرید. موهایتان را سشوار می کشید و به صف می ایستید. زن تو را دوباره پشت پرده می گذارد. پیرمرد هم وطن با یک مرد آمریکایی وارد می شود. مرد آمریکایی به همه دخترها نگاه می کند. پرده را کنار می زند و تو را می بیند. می ترسی. از پرده فاصله می گیری و خودت را جمع می کنی. دوست نداری به چشمهای مرد آمریکایی نگاه کنی. از پیرمرد هم وطن هم بدت می آید. سرت را میان شانه هایت مچاله می کنی و به زمین نگاه می کنی. پشت زن قد بلند را می بینی و صدایش را می شنوی. این یکی نه. اون هنوز آمادگیشو نداره.
مرد آمریکایی به پیرمرد هم وطن نگاه می کند. دسته ای پول را روی زمین می ریزد. زن می گوید از این یکی بگذر. اون یه ذره بچه اس. پیر مرد هم وطن عصبانی می شود. ولی دوست من این یکی رو می خواد. این صدای پیرمرد هم وطن است که به دنبالش صدای ریخته شدن یک دسته پول دیگر روی زمین به گوش می رسد.
زن قد بلند دستت را می گیرد و به دنبال خودش می کشد ولی دوست تازه ات جیغ می کشد و می گوید. نه اونو نبرین. به جاش من می یام. خواهش می کنم. دوست تازه ات محکم تو را گرفته. زن با شلاقش چند ضربه محکم به دوستت می زند. تو هم گریه می کنی امامی ترسی. زن هر دویتان را می برد و داخل یک اتاق می اندازد. صدایش را از پشت سر به سمتتان پرتاب می کند. زود باش آمادش کن.
دوستت لوازم آرایش را می آورد. به صورتت پودر می زند و حرف می زند. مرد که اومد زیاد شلوغ نکن.
دوستت رژ قرمز را به لبهایت می کشد و می گوید: بذار راحت کارشو بکنه.
پودری سرخ را روی گونه هایت می ریزد و ادامه می دهد. هر قدر آرومتر باشی اونم کمتر اذیتت می کنه. با مرد عصبانی مهربان باش. این واسه خودت بهتره
لباسهایت را در می آورد و لباس حریر سفید را به تنت می کند. از لباس خوشت می آید. همه جای بدنتو می تونی از زیر اون ببینی.
دوستت دستهایت را می گیرد و با نگرانی سعی می کند به صورتت لبخند بزند. با صدایی لرزان می گوید: : به مادرت فکر کن. نترس. ترس کار را بدتر می کنه. نزدیکت که اومد به مادرت فکر کن. هر کاری کرد فقط به مادرت فکر کن.
دوستت می رود و تو تنها لبه ی تخت می نشینی و پاهایت را از آن آویزان می کنی و آهسته تکانشان می دهی. در باز شده و مرد آمریکایی وارد می شود. چشمهایت را می بندی و به مادرت فکر می کنی. مرد لبخند می زند. لباسهایش را یکی یکی در می آورد. لباسهای تو و مادرت در باد تکان می خورند. مرد کنار تو می نشیند. تو به نزدیک مادرت رسیده ای. مرد دست سردش را روی دست کوچکت می گذارد. تو دستت را درون دستهای گرم مادرت می گذاری. مرد آهسته آهسته پایین لباست را بالا می کشد. مادرت تو را در آغوش می کشد و لبخند می زند. مرد دستت را محکم فشار می دهد. چشمهایت را باز می کنی و مرد لخت را می بینی. جیغ می کشی و بلند می گویی: مامی! مامی! دستت را دراز می کنی. به گوشه ای پرتاب می شوی. مادرت را نمی بینی. درد می کشی و جیغ می کشی. مادرت نیست. پرچم آمریکا شکسته و تو گریه می کنی. نمی فهمی چه شده. نمی دانی چرا با تو این کار را می کنند. فقط می دانی درد می کشی. خیلی زیاد. از کمر خم شده ای. زیر دلت را گرفته ای. لنگ لنگان راه می روی. خون از پشت سرت، قطره قطره به دنبالت می آید. پاهایت می لرزند.
دوستت به سراغت می آید. دستت را می گیرد و به سرجایت می برد. به سختی دراز می کشی. دوستت ملحفه را رویت می کشد. گریه هایت خشک شده. خسته ای. دوستت آهسته به تو می گوید. بخواب مودان. سعی کن خواب ببینی. ما جنده ایم. اون مردها پول می دن بدنای ما رو از اون خانم اجاره می کنن. اما رویاهامون رو تا حالا کسی اجاره نکرده. از جنده ها فقط جسمشون رو می تونن بگیرن ولی رویاشون مال خودشونه. بخواب. سعی کن خواب مادرت رو ببینی. خواب آمریکا. بخواب مودان. بخواب.
اما تو فقط دوست داشتی به دوستت بگویی: چند وقتی است چهره مادرت را در خواب درست نمی توانی ببینی. اون بیشتر به یک سایه شبیهه.
می خواستی بگویی: دیگر در خواب پرچم آمریکا برایت دست تکان نمی دهد. یعنی اصلاً پرچمی نیست. فقط یه سایه سیاهه.
سعی کردی بگویی "من دیگه خواب نمی بینم. رویا ندارم. همه چیز تاریکه. شب از خوابای من قشنگتره"
دوست داشتی گریه کنی و قاطی اشک حرف بزنی "من دیگه نمی تونم بدوم. پاهام درد دارن. خونی ان. من خستم"
اما تو هیچ نگفتی و فقط با درد خوابیدی. خسته خوابیدی.
از پشت پنجره شب یا روز معلوم نیست. فقط چراغ قرمز، روشن و خاموش می شود. ملحفه سفید، اول قرمز بعد خاموش و بعد تاریک می شود.
این زندگی نکبتی
امشب اولین باران تهران بارید. ساعت 7 شب است. همه رفته اند. تک و تنها توی شرکت نشسته ام. رضا صادقی هم صدایش را بلند می کند که " آهای دنیا وایسا من می خوام پیاده شم." صدای ماشینهایی که به دل باران می زنند و صدای بارانی که خودش را روی سر شهر می تکاند، آرام از لای درزهای پنجره، داخل دفتر می ریزد. نمی دانم چرا ولی سعی می کنم به گردنه برفی کوهین و صدای زوزه گرگها فکر کنم. باز هم نمی دانم چرا وقتی که خیلی بدبختی باید بگویی خوشبخت ترین آدم روی زمین هستی. نمی دانم چرا قاعده شده که اشکت را از مادرت هم مخفی کنی. چرا وقتی که داری گریه می کنی، پای تلفن باید بگویی از زور خنده اشک می ریزم. چرا باید ملاحظه همه را بکنی تا هیچ کس ناراحت نشود. فقط باید به دیگران فکر کرد. آخه پس کی خودم. همه می گویند " دختر تو خیلی قویتر از این حرفهایی" چرا هیچ کس باور نمی کند که من هم شکستنی ام و بالاخره آستانه تحملی دارم. امروز عهدم را بسته ام و قسمم را خورده ام که حتماً سر یکی را با گوشکوب بشکنم. دارم به خون قرمزی که باید از این کله ی پوک پایین بریزد فکر می کنم. مزخرف است. آخه خون حالم را به هم می زند. من از خون وحشت دارم. هیچ کاری در دفتر ندارم اما دلیلی هم برای خانه رفتن ندارم. اینجا ماندنم هم بی دلیل است. کاش یک کوه بلند مال من بود. فقط مال من تا همه دادهایم را روی سرش خالی کنم. کاش می تونستم از چیز خیلی یواشکی ای که توی دلم قایم شده حرفی بزنم. لعنت به این زندگی که اصلاً توی آن غصه خوردن برای خودم را یاد نگرفتم. کاش یکی یه ذره دلسوزی برای خودم را به من یاد می داد. چرا من فرار کردن را هم بلد نیستم. هر وقت با مادرم دعوایم می شد که تعدادش هم کم نبود یکراست به امامزاده حسین می رفتم. فکر می کردم الآن امامزاده از قبرش به شکل یک پیرمرد لباس سبز، سپید موی بیرون می آید و مرا با مامان آشتی می دهد. وقتی از فضای امامزاده خسته می شدم و از خود امامزاده ناامید جایم را عوض می کردم و به امامزاده دیگری می رفتم. فکر کنم تا سال 84 که برای همیشه به تهران آمدم، بارها به تمام امامزاده های قزوین رفتم. من هنوز مامان را فقط تا چند ساعت می توانم تحمل کنم. تمام وحشت مادرم از این است که مبادا من عاشق شوم. فکر می کند همه مردهای دنیا مثل مرد او هستند و ارزش اینکه برایشان وقت بگذاریم را ندارند. تا یک ذره دلخوری و ناراحتی هم که از خودم بروز بدهم محکم می کوبد توی سرش که نکنه پای مردی در میان است؟! سوسن خر نشی ها! گفته باشمت! یکی نیست به این مادر حالی کند که درد همه دخترهای مجرد بی مردی نیست. کاش می تونستم یه جوری حالیش کنم. خوشحالم که مادرم چیز زیادی از اینترنت نمی داند. بسکه به " اوین"خواهرم گفت لای دفترهای سوسن بگرد ببین نوشته ای عاشقانه و یا عکس قلبی که یک تیر به وسط آن خورده در وسایلش نیست خسته شدم. مامان با ازدواج عاشقانه مخالف است. می گوید بهتر است که اصلاً ازدواج نکنی اما اگر مثل خواهرت خر شدی، وقتی وارد خانه شوهر شدی، کفشهایت را جلوی در جفت بگذار و هر لحظه خودت را برای طلاق آماده کن. هیچ وقت سرت را برای یک مرد به درد نیاور.
خدایا چرا بین من و مادرم اینقدر فاصله است. قبول دارم که مادرم بدون بابا خوشبخت تر بود. قبول دارم که زندگی مادرم تباه شد اما مادرم باید بفهمد همه دل دردها که مال عاشقی نیست آخه شاید یکی اسهال گرفته باشد.
باید بیرون بزنم. باران را به سقف بدنم مهمان کنم. باید بخندم و به خانه بروم. به مامان سلام کنم. بخندم و دروغ بگویم. شام بخورم. بخندم و تلویزیون مزخرف ایران را ببینم یا نبینم. بخندم و بگویم شرکت عالی بود در حالیکه من امروز تصمیم به قتل گرفتم. بخندم و شانه های مامان را بمالم. بخندم و تا بعد از نیمه شب به غیبتهایش از بابا و ناجنسی مردها گوش بدهم. بخندم و داروهایش را بدهم. بخندم و بخوابم. بخندم و بمیرم. بخندم و .....
خاک بر سر خرت کنن دنیا که اینقدر مزخرفی. گه بگیرنت زندگی که ......
مهر در قزلدره
مهر ماه سال ۶۰ با اسم و شناسنامه ی خواهرم راهی مدرسه شدم. سوسن شهریور سال ۵۴ به دنیا آمد و در زمستان همان سال به خاطر بیماری فوت کرد. جنازه اش را در قبرستان روستای شیرین سو یعنی زادگاه مادری ام خاک کردند. این را مادرم برایم تعریف کرد. گفت " بابات نبود. برف سنگینی باریده بود. ننه جون گلستون همش گریه می کرد. صدای گریه ی سوسن هم یه لحظه قطع نمی شد. برف اینقدر سنگین بود که همه راههارو بسته بود. مردم برای رفتن به خونه همدیگه از زیر برف تونل زده بودند. ننه، سوسن را با چادر شب به پشتش بست. راه رفت و سعی کرد بچه را ساکت کند اما صدای گریه ی سوسن هر لحظه شدیدتر و بلندتر شد. ب