تبليغاتX
هیوا ایل
خانه ای که در آن صداقت نیست عشق مانندحقیقت غریب است/ یک بغل خواب سیر داردکسی که از عاشقی بی نصیب است

مصاحبه ام با تونیا کبودوند

محل انتشار: رادیو زمانه

حوادث پس از دهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری بر وضعیت کبودوند در زندان بی‌تاثیر نبوده است. اعمال فشارها و محدودیت‌ها بر رییس زندانی سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان در حالی صورت می‌گیرد که وی هیچ‌گونه نقش و دخالتی در حوادث پس از انتخابات نداشته است و از تیر ماه سال ۸۶ به جرم «اقدام علیه امنیت ملی از طریق ایجاد یک سازمان حقوق بشری» در زندان به سر می‌برد.

کمی پس از برگزاری و اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری، سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان گزارش داد که محمد صدیق کبودوند، رییس زندانی این سازمان با اتهام جدید تبلیغ علیه نظام از طریق تهیه و دستور به توزیع کتابچه یا جزوه‌ای موسوم به «حقوق زنان» و جهت شرکت در جلسه‌ی دادگاه برای رسیدگی به این اتهام تازه به مهاباد منتقل شده است.

براساس همین گزارش، کبودوند قبل از انتقال به مهاباد بارها از زندان خارج و به بهانه‌ی نداشتن مامور مجدداً به زندان بازگردانده می‌شود. بعد از چندین بار تکرار این خروج و بازگشت به زندان و نهایتاً پس از ۴ روز نگه‌داری در بازداشت‌گاه انفرادی، وی بالاخره از تهران به مهاباد منتقل می‌شود. کبودوند از اتهام جدید تبرئه شده و زندان مهاباد برای انتقال ایشان به اوین تقاضای دریافت مبلغ ۷۰۰ هزارتومان وجه نقد را می‌نماید.

وکیل کبودوند به خبرنگار رادیو فردا می‌گوید: «درخواست چنین مبلغ هنگفتی با هزینه‌های جاری و با هر حساب و کتابی هم‌خوانی ندارد و به نظر می‌رسد این درخواست صرفاً نوعی باج‌خواهی از ایشان بوده است.» پس از تامین نیمی از مبلغ درخواستی، کبودوند به تهران منتقل می‌شود. این در حالی‌ست که طبق اظهارات وکیل وی در گفتگو با رادیو فردا «به هیچ وجه هزینه‌ی نقل و انتقال زندانی پای خودش نیست و این هزینه‌ها برعهده‌ی دولت است».

هنوز خستگی این سفر دور و دراز از تن کبودوند به در نرفته که این بار برای ابلاغ اوراق قضایی، وی بدون اطلاع وکلا و خانواده‌اش مجدداً به مهاباد منتقل می‌شود. قبل از انتقال، کبودوند اعتراض می‌کند و نسرین ستوده، وکیل محمد صدیق کبودوند بعد از اطلاع از انتقال ایشان به مهاباد صریحاً به رادیو فردا اعلام می‌کند که «اساساً باید اوراق توسط مأمور ابلاغ یا توسط پست شهری به زندانی تحویل داده شود و نباید زندانی یا وکیل او برای ابلاغ اوراق قضایی به دادگاه احضار شوند.»

بازپرس شعبه‌ی ۵ دادگاه، خراب‌بودن دستگاه فکس را بهانه می‌کند و می‌گوید: «ما چیزی دریافت نکردیم. شما فعلاً بروید.» کبودوند هنوز معترض است و اظهار می‌دارد « من یک‌بار دادگاهی شده‌ام و احتیاجی به دادگاه‌رفتن مجدد من نیست.»

بازپرس شعبه‌ی ۵ دادگاه انقلاب، نارضایتی خود از اعلام خبر مطالبه‌ی مبلغ ۷۰۰ هزارتومان در سایت‌ها را ابراز می‌دارد و می‌گوید «حالا شما را دوباره به آن‌جا می‌فرستم تا کار دست‌تان بیاید.»

در مقابل اعتراض مجدد کبودوند، بازپرس دستور می‌دهد که وی را با غل و زنجیر به مهاباد منتقل کنند. مامورها، رییس سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان را پس از بستن دست‌ها و پاهای‌اش در غل و زنجیر به سمت ماشین هل می‌دهند و در طول مسیر بارها به او بی‌احترامی می‌کنند.

بعد از ۱۲ ساعت به مهاباد می‌رسند اما قاضی دادگاه مهاباد از پذیرش ایشان خودداری کرده و می‌گوید: «شما الان در بازداشت به سر می‌برید و این کار غیرقانونی است و من نمی‌توانم کار غیر قانونی انجام بدهم.»

کبودوند بدون لحظه‌ای استراحت و با توجه به این‌که دوبار در زندان سکته‌ی ناقص قلبی داشته است، از بیماری‌های تنفسی و قلبی و پروستات در رنج است و شرایط جسمی چندان مناسبی ندارد و پزشکان توصیه‌ی اکید داشته‌اند که باید خیلی سریع در خارج از زندان و در بیمارستان تحت مداوا قرار بگیرد، مجدداً باید مسیر ۱۲ ساعته را طی کند تا به اوین بازگردانده شود.

در طول مسیر به‌شدت مورد توهین و بی‌احترامی قرار می‌گیرد. مامورها به وی می‌گویند: «شما قرار بوده مبلغی را بپردازید اما چون نپرداخته‌اید ما شما را تا اوین پیاده می‌بریم.»

یکی از روزنامه‌نگاران کرد طی یادداشتی تحت عنوان «کردها بروند حقوق‌شان را از اروپا بگیرند!»، در روز می‌نویسد بازپرس در پاسخ به این پرسش کبودوند که دلیل این برخوردها چیست چنین می‌گوید «تو محکوم هستی و علیه نظام اسلامی فعالیت کرده‌ای و چون احساس گناه و پشیمانی نمی‌کنی هر برخوردی که با تو بشود حق‌ات است».

کبودوند می‌پرسد: مگر ما حقوق انسانی و شهروندی نداریم؟ و بازپرس در جواب‌اش می‌گوید «کردها با انقلاب و با جمهوری اسلامی نبوده و نیستند، این‌ها با اروپا هم‌راهند، بروند حقوق‌شان را از آن‌ها بگیرند»!

نسرین ستوده، وکیل محمدصدیق کبودوند نیز به رادیو فردا می‌گوید: «دلایل این‌همه اعمال فشار بر آقای کبودوند حتی بر من که وکیل ایشان هستم، هنوز روشن نیست.»

البته این همه‌ی آن چیزی نیست که بر رییس زندانی سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان رفته است. متاسفانه طی هفته‌های اخیر گزارش‌های نگران‌کننده‌ای از زندان اوین دریافت شده مبنی بر آغاز دور جدیدی از اعمال فشارها، ایجاد محدودیت‌ها و آزار و اذیت‌ها بر علیه کبودوند.

گزارش‌هایی که می‌روند تا برای چندمین‌بار در طی ماه‌های اخیر کبودوند را در تیتر اخبار جای دهند. ملاقات‌های حضوری وی که از بهمن‌ماه سال گذشته قطع شده بود هم‌چنان تا دو ماه دیگر بی‌ هیچ دلیل روشن و موجهی قطع خواهد بود. یادداشت‌های‌اش توقیف و از بند ۸/۸ به بند ۳ در زیر زمین ۳۵۰ منتقل شده است.

همچنین نامه‌ی وی خطاب به دبیرکل سازمان ملل متحد که در آستانه‌ی روز جهانی حقوق بشر نگاشته شده بود هنگام ارسال به بیرون از زندان توسط ماموران حفاظت اطلاعات زندان اوین ضبط شده است. تماس تلفنی ایشان با خانواده به دو-سه دقیقه در روز تقلیل یافته است.

محل جدید نگه‌داری وی، بسیار کوچک و فاقد سرویس بهداشتی کافی می‌باشد. هم‌چنین تعداد زندانی‌های انتقال‌یافته به این بند بسیار بیش‌تر از ظرفیت واقعی آن می‌باشد.

اخبار رسیده از زندان اوین و شرایط جدید کبودوند، خانواده، دوستان و نزدیکان وی را به‌شدت نگران نموده است. تونیا کبودوند، دختر محمدصدیق کبودوند طی مصاحبه‌ای، ضمن تشریح وضعیت نامناسب پدرش در زندان، از سازمان و پدرش بیش‌تر می‌گوید.

ضمن تشریح آخرین وضعیت آقای کبودوند لطفاً بفرمایید دلیل اعمال فشارهای جدید به ایشان چیست؟

متاسفانه پدرم، تحت فشارهای روانی جدیدی در طی نقل و انتقالات در زندان اوین قرار گرفته است، ایشان بعد از انتقال به زیرزمین بند ۳۵۰ که تحت نظر وزارت اطلاعات قرار دارد در شرایط نامناسب به‌داشتی و تحت فشارهای روانی قرار گرفته است.

این نقل و انتقالات برمبنای سیاست جداسازی زندانیان سیاسی و امنیتی از زندانیان عادی می‌باشد که در نگاه اول این تفکیک و جداسازی عمل درستی می‌باشد اما این کار تنها به دلیل اعمال سخت‌گیری‌های خاص بر این زندانیان انجام گرفته است و کبودوند هم که زندانی امنیتی محسوب می‌گردد از این قاعده مستثنی نگردیده است.

آخرین ملاقات حضوری‌ای که با آقای کبودوند داشتید مربوط به چه تاریخی است؟ و آیا تا قبل از آن شما هر هفته با ایشان به‌صورت حضوری ملاقات داشته‌اید؟

آخرین ملاقات حضوری ما در زمستان سال ۸۷ بود که متاسفانه از آن تاریخ تا به امروز ما هیچ‌گونه ملاقات حضوری با پدر نداشته‌ایم و تعداد ملاقات‌های حضوری کبودوند با فرزندان و خانواده در طی این دو سال و نیم تنها ۳ بار بوده است.

از زمانی که ملاقات حضوری با آقای کبودوند ممنوع شد آیا به دستگاه قضایی و یا مقام مسوولی در این دستگاه اعتراض کردید؟ به طور کامل بفرمایید چه تلاش‌هایی کردید تا با ایشان ملاقات حضوری مجدد داشته باشید؟ وکیل ایشان چه اقداماتی در این زمینه انجام دادند و پاسخ آن‌ها چه بود؟

ملاقات حضوری با پدرم به‌طور صریح و علنی ممنوع اعلام نگردیده است اما متاسفانه هرگونه درخواست ملاقات حضوری ایشان در داخل زندان رد می‌گردد، و تلاش‌های ما و وکیل ایشان متاسفانه به جایی نمی‌رسد و مسوولان قضایی درخواست ملاقات حضوری را منوط به درخواست خود آقای کبودوند از داخل زندان و اجازه‌ی مسوولان زندان می‌دانند و مسوولان زندان مجوز ملاقات‌های حضوری زندانیان امنیتی را مشروط به اجازه‌ی ناظران وزارت اطلاعات می‌دانند.

چه‌مدت از دوران محکومیت آقای کبودوند می‌گذرد؟ و چرا علی‌رغم توصیه‌ی پزشکان به استفاده‌ی ایشان از مرخصی جهت مداوای‌شان هنوز به آقای کبودوند مرخصی داده نشده است؟

ایشان وارد سومین سال محکومیت خود گشته‌اند و بیش از دو سال و نیم از محکومیت یازده‌ساله‌ی خود را طی کرده‌اند. در طی این مدت از هیچ‌گونه مرخصی‌ای استفاده نکرده‌اند و حتی پس از دو بار سکته‌ی ناقص قلبی، و با این‌که پزشکان خود زندان توصیه و تاکید بر خروج ایشان از زندان جهت مداوا نمودند، اما متاسفانه درخواست ایشان، وکیل ایشان و پزشکان زندان جهت مرخصی هیچ‌گاه مورد موافقت قرار نگرفته است و دلیل آن هم مخالفت شدید وزارت اطلاعات است که از دادن هرگونه مرخصی به ایشان ممانعت به عمل می‌آورد.

اخباری درخصوص توقیف تمام یادداشت‌های آقای کبودوند در زندان دریافت کردیم لطفاً در این مورد توضیح بفرمایید و آیا مسوولین زندان درباره‌ی دلیل این‌ کارشان توضیحی داده‌اند؟ آیا آقای کبودوند و یا وکیل ایشان به این مساله اعتراض کرده‌اند؟ آیا در مقابل اعتراض‌شان پاسخی درخور دریافت کرده‌اند؟

بله پدر درحال نگارش کتابی در خصوص حقوق بشر و مسایل مربوط به آن بوده‌اند که با انتقال ایشان از بند ۸/۸ به بند ۳ در زیرزمین ۳۵۰ که تحت نظارت وزارت اطلاعات قرار دارد در طی این انتقال، تمام دست‌نوشته‌های ایشان ضبط گردید. مسوولان زندان در پاسخ به اعتراض پدرم به ایشان پاسخ دادند که این دست‌نوشته‌ها باید بررسی گردد و ممکن است این دست‌نوشته‌ها، پرونده‌ی جدیدی بر علیه‌اش گردد.

همان‌طور که گفتید آقای کبودوند از بند ۸/۸ به بند ۳ در زیرزمین ۳۵۰ منتقل شده‌اند، ایشان در مکان قبلی از چه امکاناتی بهره‌مند بودند؟ در مکان جدید چه شرایطی دارند و از چه امکاناتی برخوردار هستند؟ آیا آقای کبودوند از دلیل انتقال خود باخبر هستند؟ شما به چه شکل از انتقال آقای کبودوند به این قسمت مطلع شدید؟ واکنش آقای کبودوند، خانواده و وکیل ایشان به شرایط جدید چه بود؟ آیا بعد از انتقال آقای کبودوند به مکان جدید با ایشان ملاقات حضوری و یا مکالمه‌ی تلفنی داشته‌اید؟ اگر پاسخ‌تان مثبت است لطفا بفرمایید شرایط روحی آقای کبودوند چگونه بود؟

بله، آقای کبودوند در ۱۷ آبان از بند ۸/۸ به بند ۳ی ۲۰۹ در زیرزمین ۳۵۰ منتقل شدند که بند ۸/۸ یک بند عمومی محسوب می‌گردید و زندانیان این بندها از حداقل امتیازاتی هم‌چون تماس‌های تلفنی تا استفاده از امکانات مقرر شده و به‌داشت مناسبی برخوردارند که پدرم همانند سایر زندانیان از این حداقل امکانات استفاده می‌کرد که پس از انتقال به بند ۳ در زیرزمین ۳۵۰ از این امکانات محروم گشت و تحت شرایط نامناسبی قرار گرفت.

تماس های تلفنی ایشان محدود به ۲ الی ۳ دقیقه در روز گشت، تمام کتاب‌ها و دست‌نوشته‌های ایشان ضبط گردید. در بند فوق که بیش از ۱۰۰ زندانی سیاسی‌–‌امنیتی قرار دارند تنها دو دوش و دو دست‌شویی مخروبه در وضعیت نامناسب بهداشتی درنظر گرفته شده است که این منجر به شیوع بیماری‌های مختلف از قبیل بیماری‌های پوستی گشته است. دلیل این انتقال تفکیک و جداسازی زندانیان سیاسی‌‌‌-‌امنیتی از سایر زندانیان و اعمال سخت‌گیری‌های بیش‌تر بر آن‌ها می‌باشد.

در زمان انتقال پدر، یکی از هم‌بندی‌های ایشان با ما تماس گرفته و خبر انتقال ایشان را داد که بعد از انتقال، پدر نیز تماس گرفته و خبر انتقال خود را تایید کرد. بعد از این انتقال مکالمات تلفنی پدر تنها به تماس‌های ۲ تا ۳ دقیقه‌ای محدود گردیده است و ما بعد از این انتقال هر دوشنبه به ملاقات کابینی ایشان رفته‌ایم.

در اولین ملاقات کابینی بعد از انتقال، ایشان را در شرایط بد روحی و جسمی مشاهده کردیم. البته باید این نکته را ذکر کنم که تحمل حبس و شرایط زندان خود بسیار سخت می‌باشد، چه برسد به آن‌که این شرایط را سخت‌تر کنند. این شرایط جدید نه‌تنها بر زندانیان بل‌که بر خانواده‌های آنان نیز تاثیر می‌گذارد.

تشدید فشارها بر آقای کبودوند چه تاثیری روی خانواده‌ی ایشان گذاشته است؟

همان‌طور که مطلعید، با زندانی‌کردن یک فرد، تمام خانواده‌ی آن فرد به بند کشیده خواهند شد و خانواده‌ی کبودوند از این امر مستثنی نیست. هرگونه اعمال فشار، تنها شامل آقای کبودوند نمی‌گردد و خانواده‌ی ایشان را نیز دربرمی‌گیرد و مشکلات مادی و روحی که خانواده‌ی ایشان در نبود وی تحمل می‌کنند با اعمال فشار بر کبودوند، به تشدید نگرانی‌ها و ناراحتی‌های روحی خانواده‌ی وی منتهی می‌گردد.

ما نه‌تنها در نبود پدر باید بار زندگی را به دوش بکشیم، بل‌که بارها و بارها در نبود وی اشک ریخته‌ایم و اعمال فشارها و مشاهده‌ی اذیت و آزار وی بر نگرانی‌ها و دل‌هره‌های ما می‌افزاید و تحمل زندگی را سخت‌تر می‌نماید ولی در جهت عدم نگرانی پدر مجبور به حفظ روحیه و مقاومت هستیم.

آیا در مکان جدید امکان مطالعه‌ی روزنامه و یا دیدن تلویزیون دارند؟ همان‌طور که پیش‌تر مطرح کردید افراد دیگری هم به بند ۳ در زیرزمین ۳۵۰ منتقل شده‌اند. آیا از زندانیان مربوط به حوادث پس از انتخابات هم کسی در بین آن‌ها هست؟

امکان دیدن تلویزیون وجود دارد اما مطالعه‌ی روزنامه‌ها تنها به دو روزنامه‌ی کیهان و اطلاعات محدود گردیده است درحالی‌که در بند عمومی سایر روزنامه‌ها هم پخش می‌گردید. همان‌طور که در سوالات قبلی ذکر کرده‌ام اکثریت زندانیان سیاسی‌-‌امنیتی به این بند منتقل گردیده‌اند. در بند فوق بیش از ۱۰۰ زندانی وجود دارد که اکثریت آن‌ها مربوط به زندانیان حوادث پس از انتخابات می‌باشد.

آقای کبودوند هیچ نقش و دخالتی در حوادث پس از دهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری نداشتند و در زندان به سر می‌بردند. فکر می‌کنید چرا دقیقاً از بعد از انتخابات فشارها بر ایشان افزایش یافت و به‌شدت مورد آزار و اذیت قرار گرفتند؟

همان‌طور که عنوان کردید ایشان مدت‌ها قبل از حوادث انتخابات در زندان به سر می‌بردند اما متاسفانه در راستای سیاست تفکیک و جداسازی زندانیان سیاسی-‌امنیتی، تحت نظرگرفتن و اعمال سخت‌گیری‌های بیش‌تر بر آن‌ها، پدر که جزو زندانیان امنیتی محسوب می‌گردد را نیز به بند ۳۵۰ منتقل کرده و با توجه به ادامه‌دادن فعالیت‌های‌شان در زندان، سیاست اعمال سخت‌گیری شامل حال ایشان نیز گردید.

علی‌رغم زندانی‌بودن آقای کبودوند، سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان و اعضای‌اش کمافی‌السابق تحت ریاست ایشان به فعالیت‌های‌شان ادامه می‌دهند. به نظر شما این مساله چه‌قدر در به‌وجودآمدن مشکلات جدید برای آقای کبودوند دخیل بوده است؟

سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان سازمانی نیست که با زندانی‌شدن یا نبود رییس یا یکی از اعضای‌اش از فعالیت بازایستد و سازمانی است که از میان مردم برآمده است و تا زمانی که موارد نقض حقوق بشر وجود داشته باشد این سازمان به فعالیت خود ادامه می‌دهد. آقای کبودوند نیز نه میله‌های زندان و نه تهدیدها و فشارها نتوانست مانع فعالیت ایشان گردد، که این امر خشم کسانی که گمان می‌کردند با زندانی‌شدن ایشان، سازمان از فعالیت خود دست خواهد کشید، را برانگیخت و منجر به اعمال فشارهای شدیدتری در زندان بر ایشان شده است.

با این همه فشار و آزار و اذیت، لطفاً بفرمایید وضعیت جسمی آقای کبودوند چگونه است؟ آیا در مکان جدید از امکانات دارویی و به‌داشتی کافی و غذای مناسب برخوردار هستند؟ اگر پاسخ‌تان منفی است لطفاً بفرمایید آیا آقای کبودوند و سایر هم‌بندی‌ها امکان خرید مواد غذایی مناسب و مورد نیاز از فروشگاه داخل زندان را دارند یا نه این امکان را هم از ایشان گرفته‌اند؟

وضع نامناسب به‌داشتی بند ۳، شرایط نامطلوبی را برای زندانیان به وجود آورده است و همان‌طور که پیش‌تر گفتم بیماری‌های پوستی در آن بند شایع گردیده است، در خصوص غذای زندان که بسیار نامطلوب است و تمام زندانیان مجبور به خرید مواد غذایی مناسب از فروشگاه زندان می‌باشند و سعی در تهیه‌ی غذای مناسب با هزینه‌ی خود می‌کنند.

آقای کبودوند و دوستان هم‌بندی‌اش برای تغییر شرایط جدید و به‌بود وضعیت‌شان چه اقداماتی در زندان انجام داده‌اند؟ شنیده‌ایم که تمام زندانیان در مکان جدید در اعتراض به شرایط نامطلوب‌شان روزه‌ی سیاسی گرفته‌اند. آیا این خبر را تایید می‌کنید؟ آیا آقای کبودوند روزه‌داران را هم‌راهی کرده‌اند؟

بله زندانیان سیاسی و امنیتی در بند فوق در اعتراض به وضعیت‌شان روزه‌ی سیاسی گرفته‌اند و در خصوص هم‌راهی آقای کبودوند پاسخ منفی است.

در تابستان سال جاری چند حادثه‌ی ترور در شهر سنندج رخ داد که در این حوادث، دو مقام دستگاه قضایی مجروح و دو روحانی وابسته به حکومت کشته شدند. واکنش آقای کبودوند و سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان به این حوادث چه بود؟

وظیفه‌ی هر مدافع حقوق بشری این است که از هرگونه ترور و خشونت بی‌زاری جوید. در همین راستا آقای کبودوند نیز طی بیانیه‌ای هرگونه خشونت و ترور را محکوم کرد و سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان هم بر مبنای اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر هرگونه ترور را مردود و محکوم می‌شمارد.

روزنامه‌ی کیهان در ۱۹ آبان‌ماه سال جاری یک پیش‌خبر را با این عنوان «به خاطر یک مشت دلار خونین» در قسمت اخبار ویژه‌ی خود منتشر نمود که شما هم با مطلبی تحت عنوان «آقای شریعتمداری!!! به خاطر یک مشت ریال بیت‌المال» به نوشته‌ی فوق پاسخ داده‌اید. اگر برای‌تان امکان دارد در این مورد و در خصوص علت نوشتن جوابیه‌ی مذکور توضیح بدهید؟

بله، در این پیش‌خبر، آقای کبودوند و ۳ تن دیگر از عزیزان که سازمان دیده‌بان حقوق بشر جایزه‌ی هلمن – هلمت را به‌خاطر اقدامات‌شان به آن‌ها اعطا کرده بود، به‌عنوان خائن و تجزیه‌طلب معرفی گردیده و آن‌ها را متهم به جاسوسی کرده بودند. این نوشته‌ی کوتاه، سراسر دروغ و تهمت و افترا بود و طوری نشان می‌داد که این افراد در خارج از کشور و فراری هستند. هرچند واقعیت را مردم می‌دانستند اما در جهت روشن‌شدن افکار عمومی و شفاف‌سازی، جوابیه‌ای کوتاه تهیه نمودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 14:41  توسط هیوا ایل  | 

کمی از دلم ابتدای سفر جا مانده

نزد مردی که

شعرهایش طعم ناسیونالیسم داشت

وقت تنگ است برای با هم بودن

چمدانم پر از لباس های سی سالگی ام

چشمم به ردپاهای تنها     

من دختر کوچ این ایلم

باید بروم                 

فرصت نیست حتی برای خورن یک قهوه ی تلخ با هم

جاده در انتظار کفشهای بعد از سی سالگی من  

تمام عمرم در جاده ها گذشت

برای فرار از گذشته

هر تکه از خاطراتم با ماشینی رفت

چقدر تنها شدم

بدون خاطره حتی

هنوز باید بروم

کمی از دلم اما ابتدای سفر جا مانده

نزد مرد شاعری که بوی سرزمین مادری می داد

بوی هرسین، بوی سنه، بوی ایلام

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 14:10  توسط هیوا ایل  | 

 بر کرتهای پیشانی من ردپای تکرار تاریخ است

من مولود جهنمم

در شناسنامه ی من

جلوی نام پدر چند ...

است             

مادر من زنی است      

با پستانهایی آویزان از سقف جهنم

در زیر دامنم

ردپای جهنمی است

 که از تمام مرزها گذشته است

بوی گند می دهم

در سرزمینی که هیچ سایه ندارد

جهنم هر روز در آغوش من نجس می شود

تولدم اما                    

هیچ کس را خوشحال نکرد

مادر تف انداخت لای پای من

جهنم فقط همان لا بود

شاشیدم به تف مادر

امروز دختر پدرم را بر زمین خواهم گذارد

در شناسنامه ی دخترم

جلوی نام پدر چند ...

است

جهنم برای همه ی پستانها جا دارد

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 14:6  توسط هیوا ایل  | 

متاسفانه باخبر شدم یکی از نوشته های بنده با عنوان «رفتار برخی فعالان حقوق بشر واقعاً جای تبریک دارد» که در وبلاگ بنده، وبسایت کردانه و بالاترین منتشر شده بود باعث تکدرخاطر تعدادی از مردم کرد استان قزوین شده است تا جائیکه برخی از این عزیزان، پدر، عمو، دایی و یکی از مردان روستای زادگاه پدری بنده را تهدید به معامله ی به مثل، برخورد فیزیکی، شکایت و موارد دیگر نموده اند. قبل از هر توضیحی می خواهم رسماً از تمامی این عزیزان عذرخواهی نمایم و این عذرخواهی به خاطر نوشته ام نیست چراکه تا آخرین لحظه به پای آن خواهم ایستاد. و طناب دار هم نمی تواند این ایستادگی را از من بگیرد.عذرخواهی من از کسانی است که فکر می کنند در این نوشته قصد توهین به آنان را داشته ام. این بدان معنا نیست که واقعاً چنین قصدی وجود داشته است بلکه به این دلیل است که می خواهم اطمینان بدهم به هیچ وجه چنین قصدی نداشته ام که اگر اینگونه بود مطمئناً خود بنده اولین کسی بودم که مورد بی احترامی قرار می گرفتم چرا که خود نیز جزئی کوچک از همان قبایل و طوایف هستم. در آن نوشته هدف من نشانه گرفتن به سمت شخص و یا گروه خاصی نبوده است بلکه تنها هدفم نکوهش یک رفتار ناپسند اجتماعی، نقد و تلاش در جهت تغییر چنین رفتارهای نامناسبی بود که متاسفانه در طی این سالها چهره ی چندان خوبی برایمان درست نکرده است.

مواردی که در نوشته ی بنده بدانها اشاره شده بود جزو حوزه ی خصوصی مردم محسوب نمی شدند و پنهان هم نبودند که امروز اینگونه مورد هجمه قرار بگیرم و متهم به چیزهایی شوم که نه شنیدنش در شان من است و نه گفتنش در شان شما. هر چند این اولین باری هم نیست که به خاطر نوشته هایم توسط برخی از مردم این مناطق مورد بی احترامی قرار می گیرم و تهدید می شوم. در اینگونه مواقع همیشه تنها چیزی که به بنده گفته می شود این است که: «این مسائل هیچ ربطی به تو ندارد. اصلاً کاری نداشته باش به اینکه مردم چه کار می کنند. حق نداری درباره ی این چیزها حرف بزنی، بنویسی و یا اعتراض کنی.» بگذارید قبل از اینکه ابراز تاسف کنم، اظهار خوشحالی نمایم. امروز بسیار خوشحالم وقتی می بینم مردم این مناطق اهل مطالعه شده اند. بیدارند و بی تفاوت نیستند. این اتفاق خوبی است که آن را به فال نیک می گیرم. اما چند سوال ذهنم را درگیر خود نموده است. اول اینکه چرا همیشه اولین و بیشترین معترضین به نوشته های بنده از میان مردان این مناطق هستند؟ آیا مرا تهدیدی می دانید برای دنیایی که سالهاست تحت سیطره ی شما و پدرانتان قرار داشته است؟ و به راستی کدام تکه از دنیایی که سالهاست مال خود می دانید از آن من شده است؟ دوم اینکه چرا زمانیکه برادر بنده رفتاری به زعم شما قابل اعتراض دارد مستقیماً باید با خود او وارد صحبت شوید اما هر وقت که بحث اعتراض به بنده و یا انتقاد از من مطرح می شود باید به سراغ پدر، برادر، مردان فامیل و قبیله بروید؟!!! آیا غیر از این است که هنوز هم همانند سالهای دور من زن را شیی می بینید در کنج خانه ی پدر یا همسر. موجودی ناقص عقل که حق دیدن، شنیدن و صحبت کردن ندارد و باید در گوشه ای بنشیند تا مردان یا همان عقل کلهای خانواده، فامیل و طایفه برایش تصمیم بگیرند؟! آیا این زن همان موجودی نیست که به زعم شما هیچ گاه صلاحیت نداشته طرف صحبت قرار بگیرد؟

قدری در گوشه ی خلوت خود تامل کنید. آیا به راستی من می توانم مسئله ی شما باشم؟ آیا فکر نمی کنید به جای پاک کردن صورت مسئله باید خود مسئله حل شود؟ مسئله ی امروز شما من نیستم. این را باور کنید و بپذیرید. مشکل این نیست که زنی بلند شده تا با نوشته هایش آبروی قبیله و طایفه را ببرد. که این قبیله و طایفه دغدغه ی تمام لحظات این زن است. مرا نه دشمن بخوانید و نه مایه ی آبرو بدانید. مشکل شما این است که با علم به اشتباه بودن برخی رفتارها و رسوم غلط، به جای تلاش برای تغییر و یا از میان برداشتن آنها، قصد دارید توی دهان کسی بزنید که اینگونه رفتارها را به چالش می کشد. گفتن از رفتارهای غلط اجتماعی کار بدی نیست. داشتن اینگونه رفتارها و صاحب اینگونه رفتارها بودن بد است. حرف زدن از ابتذال کار زشتی نیست. مبتذل بودن کاری زشت است. نوشتن از تجاوز مایه ی آبرو نیست. تجاوز کردن بی شرمانه است. آیا باورتان شده که با بی آبرو کردن، زندانی کردن، اخراج از خانه و یا تهدید به قتل همه چیز حل خواهد شد؟ حذف من پایان ماجرا نخواهد بود. این را به شما اطمینان می دهم.

هان برادر! پدر! دایی! عمو! مردان محترم قبیله! به هوش باشید که اگر دیر بجنبید ممکن است این بار این غده ی چرکی به شکل دیگری و از جای دیگری سرباز کند. همچون آن کودک ساده ی گم شده مپندارید که تمام آدمهای دنیا گم شده اند. چرا صدای اعتراض به عادات غلط به جامانده از پدرانتان را نمی شنوید؟! چرا این میراث به جا مانده از گذشتگان را به دور نمی اندازید؟ چرا صدای گامهای تغییر را نمی شنوید. تغییر پشت در خانه است که اگر امروز در را به رویش نگشایید فردا روز مجبورید بسیار سنگین هزینه ها کنید تا خود را بدو رسانید.

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 13:53  توسط هیوا ایل  | 

امروز به مناسبت ۱۶ آذر (روز دانشجو) از دانشجویان محترم تهران با گاز اشک آور، باتوم و پلیس ضد شورش پذیرایی شد.

ساعت 16:30 دقیقه ی عصر از تهران برگشتم کرج.
امروز صدای دانشجو بلندترین صدایی بود که در تهران به گوش می رسید.
باز هم شعار و باتوم، اعتراض و کتک. فریاد و گاز اشک آور .
جلوی دانشگاه تهران به مناسبت روز عید غدیر پر از پلاکارد و پارچه نوشته و ... بود به طوریکه اصلا در دانشگاه تهران را نمی توانستیم از توی خیابان ببینیم.
جلوی در دانشگاه پر از مامور بود.
در دانشگاه تهران بسته بود. تعدادی دانشجو هم در آنسوی در یعنی داخل دانشگاه و آنسوی درهای بسته بودند.
سرتاسر خیابان انقلاب پر از مامور بود. مامورها جمعیت را به خیابانهای اطراف دانشگاه کشانده بودند. در یکی از خیابانهای نزدیک دانشگاه تهران آتش بزرگی دیده می شد. چون نزدیک نبودم نمی دانم چه چیزی به آتش کشیده شده بود و یا توسط چه کسانی. در آنسوی آتش دانشجویان قرار داشتند که صدای «مرگ بر دیکتار» شان خیلی بلند به گوش می رسید. تعداد زیادی پلیس ضد شورش برای پراکنده کردن دانشجویان معترض به سمت این خیابان حمله ور شدند. به دنبال پلیسها هم ماشینهای مخصوص حمل بازداشت شدگان وارد خیابان شدند. در چهارراه ولی عصر هم صورت پسر جوانی غرق خون بود و مردم سعی داشتند که او را از آنجا دور کنند. برخی از مردم از درون خط واحدها به وسیله ی گوشی های همراهشان اقدام به تصویربرداری از صحنه های درگیری نمودند. همین مسئله باعث واکنش پلیس ضد شورش شد به طوریکه جلوی خط واحدها را می گرفتند و افراد مورد نظر را یا از ماشین پیاده می کردند و یا جلوی چشم همه ی مردم گوشی ها را می شکستند.
در مترو هم که به سمت تهران می رفتم، دانشجویان تردید داشتند از رفتن به سر کلاسهایشان. آنها اصلا مطمئن نبودند که کلاسی برگزار می شود یا نه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 19:17  توسط هیوا ایل  | 

برای عاطفه نبوی،زندانی ۲۷ ساله ی بند ۲۰۹ اوین

محل انتشار:کمپین آزادی عاطفه نبوی

عاطفه ی عزیز! شاید بهانه ی من برای حضور در خیابان با آن چیزی که تو را و دوستانت را به خیابان کشاند خیلی متفاوت باشد. من اصلاً رایی ندادم که حالا بخواهم توی خیابانها به دنبالش بگردم. چرا که هیچ امیدی به تغییر اوضاع نداشتم. نمی دانستم رئیس جمهور قرار است چگونه برای تغییر قوانین تبعیض آمیز تلاش کند. برایم سوال بود اینکه اصلاً ساختار نظام و قوانین کشور ما این امکان را به رئیس جمهور می دهد که در جهت تغییر قوانین گام بردارد یا نه. شعار کاندیداها قشنگ بود اما در تصمیمی که گرفته بودم اصلاً لحظه ای تردید نکردم. هنوز هم پشیمان نیستم از شرکت نکردن در انتخابات. برخلاف نظر آن دوست عزیزی که مرا و همفکرانم را به رمالی محکوم کرد باورکن پیش بینی این روزها برای من ممکن نبود. برای من روی کار آمدن این و یا آن مطمئن باش هیچ فرقی نداشت. همراهت نبودم چون مثل تو و دوستانت آزادی ام را در انتخابات باور نداشتم. در شناسنامه ام مهر شرکت در یکی دوتا انتخابات مجلس شورای اسلامی هست. مربوط است به بعد از همان رد صلاحیتهای فله ای. حضورم در آن انتخابات نیز برای این نبود که عددی باشم در سبد تایید نظام. رفتم تا جوک بنویسم برای کسانی که قرار بود مرا بشمرند. تا بدانند که می دانم همه چیز فقط یک جوک است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 14:45  توسط هیوا ایل  | 

فکر می کردم مرگ جایی است که باید توقف کرد. رفتارها باید متفاوت باشد. باید مراعات حال صاحبان عزا را نمود. نبوده ام و ندیده ام اما شنیده ام در عصر جاهلیت و درصدر اسلام یکی از راههایی که با توسل به آن از دشمنان انتقام گرفته می شد، بی احترامی کردن به جنازه ی مرده هایشان بود. به طوریکه این جنازه ها را پس از دفن، از قبر خارج می کردند و به شیوه های مختلف مورد توهین قرار می دادند. یکی از دلایل مخفی ماندن قبر فاطمه ی زهرا سلام الله علیها همین مسئله بوده است. قبر امام علی (ع) نیز تا سالها بعد از شهادتش همچنان پنهان بود و جز خانواده و تعدادی از دوستان و نزدیکانش، کسی از محل دقیق آن خبر نداشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 15:24  توسط هیوا ایل  | 

 

به دنبال برگزاری تجمعی از سوی دانشجويان كُرد در دانشگاه تهران در اعتراض به اعدام احسان فتاحيان، پنج نفر از دانشجويان كُرد شركت كننده در اين تجمع بازداشت شدند. اتحاديه‌ی دمكراتيك دانشجويان كُرد با صدور بيانيه‌ای اعتراض خود را نسبت به بازداشت اين دانشجويان ابراز داشته است كه متن كامل اين بيانيه در پی می‌آيد. 

 منبع: انسانیت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 18:54  توسط هیوا ایل  | 

مصاحبه ام با تونیا کبودوند(دختر محمدصدیق کبودوند، رئیس سازمان حقوق بشر کردستان)              

 محل انتشار: انسانیت

محمد صدیق کبودوند، موسس و رئیس سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان که به دلیل فعالیت های حقوق بشری، نوشته هایش و تاسیس سازمان غیردولتی دفاع از حقوق بشر کردستان به بیش از 10 سال زندان محکوم شده است، در 25 تیرماه سالجاری با اتهامی تازه، جهت رسیدگی به پرونده جدیدش از زندان اوین به مهاباد منتقل شد.

کبودوند که بیش از 2 سال است در زندان به سر می برد قبل از انتقال به مهاباد بارها از زندان اوین خارج و به یکی از بازداشتگاههای قوه قضائیه در تهران منتقل شد و چندروزی را نیز همانجا در سلول انفرادی به سر برد.

رئیس سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان بنابر اظهارات تونیا کبودوند (دختر ایشان) در پرونده جدید به تبلیغ علیه نظام از طریق تهیه و دستور به توزیع کتابچه یا جزوه ای موسوم به «حقوق زنان» متهم شده است.

کبودوند در جلسه دادگاه که کمتر از یک ربع ساعت به طول انجامید، اتهام وارده را کاملاً رد نموده است.

پس از پایان جلسه رسیدگی به پرونده و اتهام جدید محمد صدیق کبودوند در دادگاه انقلاب مهاباد که تا این لحظه هنوز حکم نهایی آن صادر نشده است، مسئولان زندان مهاباد برای انتقال کبودوند از زندان مهاباد به اوین تقاضای دریافت مبلغ هفتصدهزارتومان وجه نقد از وی جهت تامین مخارج ماموران بدرقه، نموده اند.

در خصوص اتهام جدید محمد صدیق کبودوند و تقاضای مطرح شده توسط مسئولان زندان مهاباد برای انتقال ایشان به اوین، گفتگویی را با تونیا کبودوند، دختر محمد صدیق کبودوند داشته ام که در ذیل می خوانید.

                                                   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 23:0  توسط هیوا ایل  | 

 مهدی اباسلط

خدایا پر از گریه هستم. امشب بدجور هوای گریه دارم. مهدی اباسلط هم رفت و چقدر زود بود برای او. انگار همین دیروز بود اما نه سال گذشته از روزی که بنیاد سینمایی فارابی هممون رو از سراسر ایران دور هم جمع کرد تا فیلمنامه نویس بشیم. مهدی اباسلط هم یکی از اعضا بود. پارسال هم که قرار بود همه در خانه ی هنرمندان همدیگر را ببینیم، مهدی به انسیه قول داد که می یاد اما نیومد. نیومد تا آخرین خاطرمون ازش همون اردوی میگون باشه و اون مطلب طنزش. و یادآوری خاطرات سالهای نه چندان دور. آشنایی با بهروز افخمی که هر روز سر کلاس برامون از بورخس می خوند با اون صدای خیلی قشنگش. رخشان بنی اعتماد که هر جایی به دنبال رد پای زندگی می گشت حتی پشت میله های زندون و لای فقر و بدبختی آدمها. مینو فرشچی با اون لبخندهای خیلی مهربونش که انگار اصلا ناراحت و عصبی شدن رو بلد نبود. شمس آل احمد (برادر جلال آل احمد) که از خاطراتش درباره ی جلال و سیمین می گفت. استاد جابر عناصری که می نالید و با اشاره به فیلم "محمد رسول الله" می گفت اونایی که مسلمون نیستن از ما مسلمونا بهتر اسلام و نمادها رو شناختن و دربارش فیلم ساختن. از باقری و سریال "امام علی" اش گلایه داشت. از اینکه چرا در این سریال حضرت علی باید عمر و عاص پشت کرده به جبهه را با ذوالفقارش آنقدر دنبال کند که در نهایت آن حیله گر برای گریز از خشم و شمشیر حضرتُ شلوارش را پایین بکشد و شرمگاهش را به او نشان بدهد تا شرم کند از ادامه ی تعقیب. می نالید و می گفت اصلا آن حضرت منع کرده از تعقیب گریختگان از میدان جنگ. می نالید از ظلمهایی که چنین به نام اسلام بر پیکره اسلام وارد می شد.

انسیه چند روز پیش زنگ زد اما چون شنید تازه یه جراحی سخت رو پشت سر گذاشتم چیزی بهم نگفت و من حالا از دستش خیلی دلخورم. نمی تونم حسابی گریه کنم. مامان اگه ببینه و بفهمه به خاطر وضعیتم حتما دعوام می کنه. کاش یه موقعیت مناسب پیدا می کردم تا بتونم یه دل سیر گریه کنم. شب آخر اردو خوب یادم هست که آقای اباسلط یک مطلب طنز نوشته بود و توی اون با همه ی بچه ها شوخی کرده بود. مطلب در حضور مرحوم سیف الله داد که آنزمان معاون وزیر ارشاد بودنُ توسط خود آقای اباسلط خوانده شد. از بین نوشتش فقط شوخی ای که با "محمد طلوعی" و "رضا استادی" کرده بود رو خیلی خوب یادمه. مهدی پسری محجوب و فکر می کنم جوانترین عضو گروه بود. هنوز قیافه ی اخموی مردی که همراه مرحوم داد به آنجا آمده بود را فراموش نمی کنم. وقتی آقای اباسلط مطلب طنزش را می خواند و ما می خندیدیم. آن مرد با چه اخمی به همه مان نگاه می کرد و ما بلندتر می خندیدیم. بیچاره انگار خندیدن بلد نبود. حتی یک لبخند هم نزد.

محمد طلوعی توی اردو یک دفعه به شوخی گفت: خانم غیاثوند تا یک سال دیگه بیشتر زنده نمی مونه اون زودتر از همه می میره چون حرف نمی زنه و حالا اباسلط رفت تا به جای من اولین بشه. اباسلط هم خیلی کم حرف بود اما با نوشته ی طنزش ثابت کرد که چقدر خوب هممون رو زیر نظر گرفته، دیده و شنیده بود. نمی دونم چرا اصلا یادم نیست که درباره ی من چی نوشته بود؟ نوشته ی اون شبش باعث تعجب خیلی هامون شد چون اصلا فکر نمی کردیم که یه همچین شخصیتی داشته باشه.

اردوی میگون زیاد طول نکشید. و بچه ها زیاد با هم نموندیم اما نمی دونم چی بود که دوستیهامون اینقدر عمیق شد. دور بودیم و دورتر شدیم. هر کدوم مال یه نقطه از کشور بودیم اما خبر ازدواج و طلاقهای همدیگه رو داشتیم. و حالا از اون جمع آقای اباسلط دیگه نیست. روحش شاد و یادش گرامی باد. 

تصمیمم این بود که هیچ وقت عکس توی وبلاگم کار نکنم. خیلی سخته برام که اولین عکس رو این جوری کار کنم.

هر چند دیر است اما:

خبر در گذشت مهدی اباسلط در خبرگزاری فارس

خبر برگزاری مراسم یادبود مهدی اباسلط در ایسنا

درباره مهدی اباسلط در وبلاگ مشیانه

درباره مهدی اباسلط در وبلاگ زیر درخت انجیر

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 0:4  توسط هیوا ایل  | 

بی خبریم از شهر شما. شهرتان پشت میله هاست. میان شهر ما. این شهر و آن شهر ندارد. همه زندانی و دربند. کی تمام می شود این حصار کشی ها من نمی دانم. زنی در این طرف حصار، پای پنجره هر روز نامه می نویسد برای مردی در آن طرف دیوار تا از یاد نبرد حادثه ی عشق را. سهم پنجره اش از آسمان، بالهای کلاغی است که آن دورتر می رود تا خالی کوچک شود بر گوشه ی لب آسمان پشت پنجره. این کلاغ دارد از بالای آسمان شَهرت می گذرد. ببینم اصلاً شهر تو آسمان دارد یا نه آن را هم از تو دریغ داشته اند. شادی، عجیب می نشیند کنج دل زن. شاید کلاغ بخواند و مرد، همراه زن بشنود. یکی این سو و آن دیگر در آن سو.  خفاشها و کرکسها برای تاراندن کلاغ و بوییدن دهان زن تا پای پنجره آمده اند تا مبادا گفته باشد "دوستت دارم". پدری اینجا عرق را از لای کرتهای پیشانی می چیند و پنجره ای کوچک آرزو می کند برای تنها دخترش در آن سوی دیوار. سنگ چکمه پوشی، می شکند پنجره ی آرزوی پدر را. مادری لای نسیم را می جوید برای پیدا کردن ذره ای بو از گمشده اش. دل خوش کرده به اینکه شاید نسیم از کنار پسرش گذشته و به این سو راه کج کرده باشد. عربده های مستی می بُرَّد راه کج نسیم را. دختری اینجا در این سوی دیوار، خودش را به آفتاب سپرده به امید اینکه شاید این آفتاب در آن سوی دیوار بر پدرش نیز تابیده. دشنه ی کهنه سربازی، آفتاب را در افق سر می برد و راه شب را کوتاه می کند. انگشت کسی اینجا هر شب برای بی تابی مهتاب می نویسد "طاقت بیار رفیق". انگشت همه ی مان را می برند برای پیدا کردن فقط آن یک اشاره. کودکی می خواهد سیبهای گاز نزده اش را بچیند میان سبد تا روزی که مادر بیاید از پشت میله ها. جای خالی دندان کسی می نشیند روی سیبهای تنها باغ شهر. در این شهر همه کسی را آن سوی دیوار دارند. من هم بی کس نیستم. انسان، گم کرده ی من است. برفراز بلندترین بام شهر ایستاده ام. چشمانم را لوچ می کنم تا از نورافکن ایستاده بر شانه ی دیوار شهرت، خطی از نور بسازم تا پای چاله ی لوچ چشمانم. مثل کودکی بازیگوش انگشت می زنم بر نور با این خیال خوش که شاید در این همه سیاهی تحمیل شده، نقطه ای از این خط نور سهم انسان باشد، گم شده ی من در آن سوی دیوار، پشت میله ها. این نیز از من دریغ می شود. خبری دهان به دهان مردم شهر می گردد. از فردا ایستادن بربلندی و نشستن در آفتاب ممنوع. عشقبازی با نور و مهتاب ممنوع. سپردن تن به باد و گوش دادن به آواز کلاغ ممنوع. چیدن سیب و گرفتن سراغ از رفیق ممنوع. بوئیدن آب و داشتن خیال ممنوع. پشت پنجره ماندن و با صدای خوش خواندن ممنوع. ....

با هوش بودی انسان. خیلی پیشتر فهمیدی که قرار است کسی بیاید و شهر را مالک شود. نه فقط شهر را که همه چیز را صاحب شود. برای همین جمعت کردند. از همین روست که دربندت کردند اما من هم مثل همان کس می گویم "طاقت بیار رفیق". باران در راه است. قرارمان یادت نرود. قول دادیم به هم. هر جا بودم و بودی حتماً به صدای نم نم باران گوش بدهیم. حتی اگر نتوانیم بدون چتر به زیر آن برویم و تنمان را پر از صدای خیس سازش کنیم. حتی اگر دیگر نشود این تن را پر از بوی باران کنیم. یا حتی اگر نتوانیم خودمان را به ته آن کوچه ی بن بست برسانیم. یا دیگر غیرممکن باشد که به صدای ساز ویولن عاشق ترین مرد شهر گوش بدهیم. همان که همیشه بارانی بلندی می پوشید حتی در گرمای مرداد ماه. همان که همیشه منتظر باران بود. حتی در وسط تابستان. همان که خیلی آهسته در گوشمان گفت با دست خالی به دیدن عشق نرویم. "طاقت بیار رفیق". فصل باران نزدیک است. این بار دیگر دستمان خالی نیست. ما عشق را برای عشق خواهیم برد. ما عشق را به پای عشق خواهیم ریخت.

"طاقت بیار رفیق"                                     

فصل باران نزدیک است

"ایمان بیاور به آغاز فصل باران"

"ایمان بیاور به رویش دوباره ی فصل باران"

...

 پی نوشت: سایتهایی که این نوشته ام را منتشر کردند

روژهه لات

تهیه

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 3:44  توسط هیوا ایل  | 

 کمی از آن چه که بر اصحاب قلم رفت

محمود صارمي، خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي (ایرنا) درسال 1377 بهمراه هشت نفر از اعضاي کنسولگري ايران در مزارشريف افغانستان توسط نيروهاي طالبان به شهادت رسيد. شوراي فرهنگ عمومي ، 17 مردادماه 1377، سالروز شهادت "محمود صارمي "  را به عنوان "روز خبرنگار" نامگذاري كرد. 7 سال بعد، حجت صارمی، برادر شهید محمود صارمی با ارسال نامه ای به کوفی عنان، دبیرکل سازمان ملل متحد خواستار نامگذاری 17 مرداد ماه (هشتم اوت) به عنوان روز جهانی خبرنگار شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 3:31  توسط هیوا ایل  | 

مصاحبه ام با تعدادی از فعالان سیاسی و مدنی کرد در خصوص:

چرایی عدم همراهی کردها با جنبش اعتراضی مردم ایران

محل انتشار: رادیو زمانه

اعلام نتیجه ی دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری ایران که طی آن محمود احمدی نژاد به عنوان پیروز این دوره از انتخابات معرفی شد، موج گسترده ای از اعتراضات را به همراه داشت. این اعتراضها به نتیجه ی انتخابات و دولت برآمده از تقلب انتخاباتی در روزهای ابتدایی به صورت پراکنده اما در روز 25 خرداد با حضور میلیونی مردم تهران انجام شد. دامنه اعتراضها کم کم به سایر شهرهای ایران از جمله اصفهان، شیراز، مشهد، تبریز، رشت، انزلی، ارومیه، گرگان، اهواز، یزد، زاهدان و ... گسترش یافت. اما جنبش اعتراضی مردم ایران در گذر از مناطق کردنشین خصوصاً استان کردستان با عدم همراهی و عدم مشارکت مردم کرد مواجه شد.

اگر نبود مشارکت و حضور گسترده ی مردم کرد در انتخابات و در پای صندوقهای رای و اگر در این دوره نیز مردم کرد و مناطق کردنشین همچون دوره های قبل نسبت به مساله انتخابات در شرایط انفعالی به سر می بردند شاید امروز این سوال با تعجب زیاد مطرح نمی شد که چرا کردها در جنبش اعتراضی مردم ایران مشارکتی ندارند؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 1:10  توسط هیوا ایل  | 

حمله به عزاداران مراسم چهلم شهدای جنبش سبز در بهشت زهرا

عزادارانی که عصر روز پنج شنبه برای شرکت در مراسم چهلم شهدای جنبش سبز به بهشت زهرای تهران آمده بودند توسط پلیس ضد شورش و با پرتاب گاز اشک آور مورد حمله قرار گرفتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 2:9  توسط هیوا ایل  | 

یک گزارش کوتاه، خبری سوخته و طرح چند پرسش

هرانا خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران طی گزارشی تحت عنوان " اعتراض کمسیون حقوق بشر ایران (متعلق به قوه قضائيه) در برابر کشتار مسلمانان چینی!" آورده است: کمیسیون حقوق بشر اسلامی ایران، در حالی که در برابر کشتار و بازداشت های گسترده هموطنان ایرانی خود سکوت کرد، در واکنش به کشتار مسلمانان چینی، از مسئولان این کشور خواسته است حقوق بشر و به ویژه حقوق اقلیتها را رعایت نماید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 23:20  توسط هیوا ایل  | 

مراسم بزرگداشت 18 تیر در تهران به خشونت کشیده شد.

 لینک گزارشم در وبسایت کردانه

مراسم بزرگداشت 18 تیر توسط نیروهای نظامی ، انتظامی، شبه نظامیان حامی حکومت ایران (بسیج و سپاه) و لباس شخصی ها درخیابانهای  تهران به خشونت کشیده شد و برگزارکنندگان مراسم بوسیله ی نیروهای فوق مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.

هزاران تن از مردم تهران که عصر روز پنج شنبه از خیابانهای مختلف تهران و حتی شهرهای اطراف آن برای گرامیداشت یاد و خاطره ی کشته شدگان حادثه ی 18 تیر سال 78 با شاخه های گل سرخ در دست راهی خیابان انقلاب می شدند، با سدی از نیروهای نظامی و شبه نظامی و لباس شخصی مواجه شدند. مردم که قصد حرکت به سمت دانشگاه تهران برای برگزاری مراسم را داشتند در میدان انقلاب توسط نیروهای نظامی و لباس شخصی ها متوقف شده وبا ضربات باتوم و پرتاب گاز اشک آور به خیابانهای فرعی جنوب خیابان انقلاب پناه بردند تا شاید از آنجا بتوانند راهی به سمت دانشگاه تهران پیدا کنند اما در خیابانهای فرعی هم با دسته های مختلفی از نیروهای نظامی، انتظامی و لباس شخصی مواجه شدند که توسط آنها نیز به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 22:19  توسط هیوا ایل  | 

مودان

به یاد همه دختر بچه هایی که در دنیا مورد تجاوز و آزارهای جنسی قرارمی گیرند و این تجاوز مهم نیست از سوی چه کسی انجام شود. غریبه یا خودی، پدر یا برادر. مهم دخترهایی هستند که با این تجاوز حتی رویاهای قشنگشان هم از آنها گرفته می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 0:23  توسط هیوا ایل  | 

نه جهان به آخر رسیده است  و نه قرار است که سلطنت جابرانه ی ابلیس

برای ابد بر پهنه ی زمین مستقر بماند .

 شاملو - از کتاب لالایی با شیپور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 23:7  توسط هیوا ایل  | 

یکی از بازداشت شدگان:

بازرسی های بدنی، بسیار کثیف و غیربهداشتی انجام می شد.

اعلام نتایج دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری ایران موجی از اعتراض را در سراسر کشور به وجود آورد.

این اعتراضها که به مسالمت آمیزترین شیوه ی ممکن مطرح می شدند با شدیدترین شکل ممکن مورد سرکوب قرار گرفتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 17:33  توسط هیوا ایل  | 

توجه: این گزارش مربوط به راهپیمایی روز شنبه( ۳۰خرداد) مردم تهران است.

حمله به مردم تهران از زمین و آسمان

 

عصر روز گذشته مردم تهران در حالی به خیابانها آمدند که دولت ایران تلاش زیادی کرد تا با همکاری رسانه ها و با تهدید گروهها و فعالین سیاسی و پخش شایعات فراوان این تجمع را لغو نماید.

پیشتر اعلام شده بود که راهپیمایی مردم تهران به دعوت کروبی، نامزد اصلاح طلب انتخابات ریاست جمهوری، روز جمعه برگزار می شود اما این برنامه بنا به دلائلی لغو و برگزاری آن به روز شنبه موکول شد.

از ساعت 14 روز شنبه یعنی دو ساعت قبل از زمان برگزاری تجمع اعتراض آمیز مردم تهران، این شهر چهره ی نظامی به خود گرفت. کلکسیونی از نیروهای نظامی دورتادور میدان آزادی را به محاصره ی خود در آوردند. تمامی این نظامیان با خود، باتوم، چماق، گاز اشک آور، ماسک و کابل داشتند. برخی از آنها نیز سلاح یوزی در دست داشتند. البته از کوتاه بودن طول قنداق و لوله ی تفنگها نسبت به کلاشینکف حدس زدم که باید یوزی باشد. اطمینان از اینکه سلاح ها ژ3 نبود به این خاطر است که می دانم ژ3 اسلحه مخصوص نیروهای ارتشی است و در بین این نظامی ها و در این ماجرا هیچ نیرویی از ارتش حضور و دخالت نداشت. تعداد زیادی نیز ماشینهای سیاه رنگ متعلق به یگان ویژه در اطراف میدان آزادی و سرتاسر خیابان آزادی مستقر شده بودند. برخی از این ماشینها مخصوص حمل بازداشتیها بودند. صدها موتور در این مسیر قرار داشتند که متعلق به نیروهای نظامی بود. آنها اگزوز موتورها را طوری دست کاری کرده بودند که هنگام گاز دادن به موتور سر و صدای بسیار وحشتناکی تولید می کرد به طوریکه همه فکر می کردند، صدای شلیک گلوله است. این مسئله باعث وحشت بسیار زیاد زنها و بچه ها شده بود. در آسمان تهران هم هلی کوپترهای زیادی متعلق به نیروی هوایی سپاه در حال پرواز بودند. لاین وسط خیابان آزادی را برای عبور موتورها و ماشینهای نظامیان خالی کرده بودند. ماشینها و موتورها به صورت دسته جمعی در این لاین رفت و آمد می کردند. سرنشینان آنها، باتومها و چماقهایشان را بالای سر برده و در هوا تکان می دادند و با صدای بلند می گفتند: "حیدر، حیدر، ... حیدر، حیدر". "مولا امیرالمومنین، مولا امیرالمومنین". " یا حسین، یا حسین"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 2:57  توسط هیوا ایل  |